تبليغاتX
گل رنج های بودن




















گل رنج های بودن

انسان هیچگاه از رنج واقعی خلاص نخواهد شد زیرا "آگاهی" خاستگاه رنج است. فئودور داستایوسکی

چندی پیش، در جمعی از دوستان، یکی از شعارهای همیشگی ام را علم کردم: «راهنمای من در زندگی ام، عقل من است!»  دوستان، ناگهان یکصدا به سمت من هجوم آوردند که: «پای استدلالیان چوبین بود!»

مولانا جلال الدین برای من در زندگی همواره همچون پیامبری آسمانی قابل اعتماد و اتکا بوده است و خوب می دانم هر سخن ارزشمندی که از کنه وجود این نابغه ی قرن هفتم تراوش می کند، سخنی ناب و بی نقص است؛ بنابراین هیچ شکی ندارم اگر بگوید: «پای استدلالیان چوبین بود!»

اما فکر می کنم باید کمی برای دوستانم، این جمله ی شعارگونه ام را شرح و بسط بدهم – البته با نظر به این سخن نادر ابراهیمی بزرگ که : «کسی از شعار می ترسد که در شعار چيزی تحريک کننده می بيند، چيزی برانگيزنده. همه نفی کنندگان شعارها نفی کنندگان حرکتند؛ زيرا هر حرکتی، هر قدر هم که حقير باشد يک شعار است.» (1)  

باید بگویم که «عقل» در نظر من به چه معناست؟ آیا این همان عقل مصلحت اندیشی است که عارفان و شاعران ما آن را نفی و نهی کرده اند؛ چنانکه سعدی عزیز می گوید:

      ز عقل اندیشه‌ ها زاید که جانها را بفرساید

                                                              گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

و یا آن سخن زیبای خواجه عبدلله انصاری که عقل را در برابر عشق قرار می دهد:

«عقل گفت: من بنشانم شعله ی غنا را. عشق گفت: من درکشم جرعه ی فنا را... عقل گفت: من در شهر وجود مهترم، عشق گفت: من از بود وجود بهترم. عقل گفت: مرا علم و بلاغت است. عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است. عقل گفت: مرا لطایف و غرایب یاد است. عشق گفت: جز دوست هر چه گویی باد است.» (2)

و یا نه شاید همچون سنایی معتقدم:

           عقل هم قادر است و هم مقدور                   عقل هم آمر است و هم مأمور            

           چون در آمـــد ز کارگـاه ازل                            شد بدو راست کار علم و عمل

و یا این عقل همان مینرو (Minerve)، رب النوع عقل و ذکاوت و ادب و هنر و افکار بلند و دشمن سر سخت دیوانگی است؟

«دیوانگی»!! در ستایش آن چه وصف ها که نمی توان کرد و من بی تردید اراسموس رتردامی، - معروف به «پرنس اومانیست ها»، متفکر و مصلح مذهبی قرن هفدهم - را به یاد می آورم و اثر بی نظیرش «در ستایش دیوانگی» – کتابی که بزرگی مرا به خواندن آن ترغیب و سفارش کرد و به احتمال، او نیز نشانه های عاقلی را در من دیده بود که مرا به سوی دیوانگی سوق داد.

اراسموس می گوید: «دیوانگی، یگانه چیزی است که جوانی زودگذر را نگاه می دارد و پیری پر صعوبت را به عقب می اندازد.» (3)

و ثابت می کند که: «هیچکس بی راهنمایی دیوانگی نمی تواند به مرتبه ی عقلی رفیع که آن را دژ خوشبختی می نامند واصل شود.» (4)

این همه برای من پذیرفتنی است اما وقتی به اراسموس و کتابش رویکردی تاریخ نگارانه داشته باشیم در خواهیم یافت که اراسموس این دیوانگی را در مقابل تحجر و تصلب عاقلانه ی قرون وسطی علم می کند؛ اراسموس همـان کسی است که با شکوفـا کردن تمدن و هنـر در اروپا اندیشه ها ی اومانیستی را بسط می دهد و اولین مؤلفه ی اومانیسم، «عقلانیت» است. این عقلانیتِ انسان است که می تواند در برابر فلسفه ی اسکولاستیک (مدرسی) قرون وسطایی بایستد.

من شک ندارم که «دیوانگی» ِِ مدّ نظر اراسموس در حقیقت «عاقلی» است؛ چراکه دیوانگی یعنی جدی نگرفتن زندگی و دنیا، و به نظرم تنها عاقل است که زندگی را جدی نمی گیرد.

و انسان عاقل یعنی کسی که «سن تغزلی» را گذرانده است، بی آنکه زیر پوسته ددمنشانه  احساسات (5)، دنیای شوخ را به چیزی بگیرد!

بی تردید در وهله ی اول منظور من از عقل، همان «عقل دکارتی» خودمان است؛ دکارت اگرچه در عقل گرایی محض تاحدودی شکست خورد اما نمی توان منکر آن شد که او با کشف آگاهی از «من» به عنوان سوژه یا ذهن شناسنده و طرح مقوله ی «ذهنیت» (Subjectivity) آن آسایش و آرامش امروز را برای ما به ارمغان آورده است. اگر امروز من «می اندیشم» و با این اندیشه می دانم که «هستم»، مرهون آقای دکارت عقل گرایم!

من به دکارت معتقدم نه به خاطر عقل گرایی محض او بلکه به خاطر عقل گرایی ای که منجر به «فردگرایی» شد؛ همان آگاهی فردی و فردباوری که ما را از بند تصورات کهن و خرافات و اوهام جمعی و به ظاهر مقدس رهانید. دکارت با قیام علیه کهنه گرایی قرون وسطی نشان داد که «سنت»، تابعی از متغیر شناخت انسان است. این رهیافت انسان مدارانه، پس از آن در فلسفه ی کانت به یک سؤال اساسی ختم شد: «چه می توانم بدانم و چه باید بکنم و چه امیدی می توانم داشته باشم؟»

با کشف حدود فاهمه از سوی کانت، سردرگمی انسان در دریافت حقیقت به راهی مستقیم می رسد؛ کانت در کتاب «نقد عقل محض» نشان می دهد که اگر ما جهان را منظم می بینیم، این مولود ذهن ماست و باید اینچنین باشد زیرا راه دیگری برای شناخت ما از آن وجود ندارد، جهان بازتاب ذهن ماست و نه برعکس. (6)  اگر این گفته را بپذیریم، دیگر اسیر هزارتوی شناخت ها نخواهیم شد.

کانت می گفت، ذهن بشر فقط حقیقت را کشف نمی کند بلکه آن را به وجود هم می آورد. آیا این سخن در جهان نسبی امروز که در آن هیچ چیز قطعیت ندارد به انسان دلگرمی بیشتری نمی دهد؟ شاید برخی بپندارند که من با این گفته ها از تلاش برای یافتن حقیقت می گریزم؛ اما من اینک دریافته ام که در جهان امروز آنچه مهم است رویکرد هستی شناختی است نه معرفت شناختی. دیگر این پرسش معرفتی که «از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود» مرا به کار نمی آید، بیش از آن  می خواهم بدانم در این دنیا چه باید بکنم؟

من، عقل را راهنمای خود قرار داده ام تا تن به خرافه و اوهام ندهم، تا به دنبال زندگی متافیزیکی نباشم که هیچ سودی در این دنیای خاکی برای من ندارد. من ترجیح می دهم به قول فروغ روی خاک بایستم تا اینکه ستاره ای باشم در آسمان بی کران. به یاد سخنی از آلبر کامو  می افتم که می گوید: بهتر بود گالیله به جای آنکه جان خود را بر سر اثبات کروی بودن زمین می گذاشت به این می اندیشید که در این دنیا چگونه زیست کند و چه چیز او را خوب است و چه چیز بد!

به نظر من در دنیای اجتماعی امروز که هیچ فردی بدون دیگری حتی فردیتی نخواهد داشت، اندیشیدن به رابطه ها و مناسبات اشخاص در زندگی، از کشف خدا به عنوان یک نقطه ی ماورائی مهمتر است. میلان کوندرا چه خوب گفته است: «هستی عرصه ی امکانات بشری است؛ هر آنچه انسان بتواند آن شود، هر آنچه انسان قادر به واقعیت بخشیدن به آن باشد.»   (7) 

 به نظر من، این اصل زندگی بشر است؛ اینکه کشف کند چه امکاناتی برای او در زندگی وجود دارد.

درست است که اصالت فرد مورد نظر دکارت و کانت در اندیشه ی هگل به نوعی «خودآگاهی» تبدیل شد و هگل آن را به معنای آزادی و استقلال فردی و از ویژگی های روح نامید؛ درست است که با تمایز میان فرد و جمع در نهایت اصالت انسان بر اصالت خدا برتری یافت و انسان، تنها تصمیم گیرنده درباره ی هستی و طبیعت شد، و عواقب آن نیز مرگ خدا بود و پنهان شدن او در پستوی خانه ها؛ اما حرف من این است که باید تکلیف طبیعت و ماوراء طبیعت را یکسره از هم جدا کرد!

انسان باید انسان باشد، فقط همین؛ باید به انسان بودن خودش ایمان بیاورد، به انسان خاکی بودن، انسانی با گوشت و پوست و استخوان؛ اگر قرار بود برای رسیدن به خدا، خدا شویم دیگر چه تفاوتی بود میان انسان و خدا؟!

برای اثبات خدا و هرگونه امر ماورائی نیازی به بودن عقل نیست. این چه انتظار بیهوده ایست که ما از عقل داریم و بعد او را متهم می کنیم به چوبین بودن پایش؟!! عقل را باید با ذات و ماهیت خودش شناخت و پذیرفت. چه اشکالی دارد اگر انسان خودش باشد با همان عقل جزئی اش، و پای آن عقل را چوبی نداند و حدود فاهمه ی خویش را کشف کند. ما باید به فلسفه ی انتقادی روی بیاوریم؛ همان تعریف کانت از فلسفه که: فلسفه باید به ما بگوید عقل قادر به درک چه چیزهایی هست و از دریافت چه مفاهیمی عاجز است؛ یعنی درک حدود فاهمه. (8)

از سوی دیگر عقلم را دوست دارم زیرا مرا از بند تحجرات و تصلب های ریشه ای ام می رهاند؛ چرا که می بینم جامعه ی کوچک خودم از صد سال پیش تاکنون و با ورود مدرنیته ی غربی - هرچند کاریکاتور مدرنیته-  چقدر تغییر کرده است و این همه از تبعات عقل گرا شدن ما ایرانی هاست و باز هم هرچند سطحی و پوسته ای. اما خوشحالم که من همچون گذشتگانم چندان اسیر باورهای خرافه ای و غیر عقلایی نمی شوم، اسیر تابوها و مهرهای ازلی!

این عقل گرایی برای من ارزشمند است نه آن عقلی که حافظ می گوید:

            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                  عشق داند که در این دایره سرگردانند

و می پذیرم سخن زیبای اونامونو را که می گوید:

«آنچه زندگی بخش است غیر عقلانی است و آنچه عقلانی است ضد زندگی است زیرا عقل از بن و بنیاد، شکاک است.» (9)

من عقل را در کنار عشق نفی می کنم و در لحظه های عاشقی به عقل مجال ورود نمی دهم و در لحظه های عاقلی نیز، عشق را پنهان می کنم.

عقلِ راهنمای من، در برابر احساسات قرار می گیرد؛ اما احساسات نه به معنای خاص عاطفه، چراکه احساسات اعم از عشق و نفرت و خشم و غضب و محبت و دشمنی است. احساساتی که ممکن است روزی روساختی ددمنشانه به خود بگیرد. من عقل را در برابر احساساتی قرار می دهم که ویژگی «سن تغزلی» است؛ احساساتِ مختصِ انسان نابالغ که به دنبال مطلقیت و قطعیت در زندگی است و بیهوده سر بر دیوار می کوبد.

من شیفته ی عقلی هستم که مرا به جهان نسبیت رهنون می شود و مرا می آموزد که با دیوانگی محض عاقلی کنم و جهان را جدی نگیرم.

بله، عقل راهنمای من است، آنچنان که ویرژیل، دانته را راهنما بود در سفرهایش.

 

 پی نوشت ها:

1- ابراهیمی، نادر، رونوشت، بدون اصل، تهران: روزبهان: 1382،  ص 8

2- انصاری، خواجه عبداله، مجموعه رسائل، ج 2، تهران: تصحیح و مقدمه محمد سرور مولایی،‌ تهران: قوس، 1377، صص 545 و 546

3- اراسموس، در ستایش دیوانگی، ترجمه ی دکتر حسن صفاری، تهران: نشر فرزان، ششم، 1387، ص 38

4- همان، صص 58 و 59

5- چنانکه کارل یونگ معتقد است: «احساسات روساخت ددمنشی است.»

6-  رک: هارتناک، یوستوس، نظریه ی معرفت در فلسفه ی کانت، ترجمه غلامعلی حداد عادل، تهران:  فکر روز، 1378

7-  کوندرا، میلان، هنر رمان، ترجمه پرویز همایون پور، تهران: قطره، 1386، ص 11

8-  اکبری بیرق، حسن، روی خاک ایستاده ام (درآمدی بر مدرنیته در شعر معاصر)، سمنان، دانشگاه سمنان، اول، 1388، ص 53

9-  اونامونو، میگل. د. درد جاودانگی، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران: البرز، سوم، 1375، ص 138 و 139

 

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 23:8 توسط م. سپنتا| |

                      تکنیک های روایت در آثار داستانی نادر ابراهیمی

هر نويسنده‌اي با ايجاد نوع خاص روايت و راوي در داستان خود، به تشكيل سلسله‌اي زنجيره‌وار از «فرستنده/ پيام/ گيرنده» دست مي‌زند و با شيوه‌هاي خاص خود شكل‌ها و فرم‌هاي جديدي در متن ادبي پديد مي‌آورد. هر داستاني با انتخاب راوي و نوع روايت، ديدگاهي تازه از رخدادها را در برابر چشم مخاطب (خواننده/ روايت‌شنو) مي‌گشايد؛ چشم‌اندازي كه نگاه مخاطب را به سوي جهان پيرامون خويش تغيير داده و او را در كشف حقايق و معرفت‌هاي موجود ياري مي‌رساند.

نادر ابراهيمي (1387-1315)، از نويسندگان پركاري است كه تقريباً در همه‌ي انواع ادبی (رمان، داستان كوتاه، فيلم­نامه، نمايش­نامه، ادبيات كودك و....) طبع­آزمايي كرده است. او را مرد خطر كردن، آزمودن و تجربه­گرايي مي‌‌دانند. ابراهيمي در ميان نويسندگان هم­عصر خود (غلامحسين ساعدي، بهرام صادقي، آل احمد، سيمين دانشور و...) در ادبيات داستاني راهي تازه گشود و با برهم زدن شيوه‌هاي روايت داستاني، خطر هر نقد و اعتراضي را به جان خريد و در طول ساليان از طعنه‌ي مخالفان خود در امان نبود.

در مقاله­ی حاضر، قصد داريم نوع الگوی روايی و تكنيك‌هايي را كه نادر ابراهيمي براي روايت داستان‌هاي خود به كارگرفته است معرفی کرده و در آنها به شيوه‌ي بيان و دستور زبان اين نويسنده پي ‌ببريم. از آن‌جاكه ابراهيمي از جمله نويسندگاني است كه در انواع ادبي دست به قلم داشته، مي‌تواند انتخاب مناسبي براي اين منظور باشد. او در كارنامه‌ي كاري خود رمان بلند تاريخي، رمان، داستان بلند، داستان كوتاه، فابل، نمايش‌نامه و فيلم‌نامه دارد كه به وجه مسلم، نوع روايت هركدام متفاوت خواهد بود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 14:55 توسط م. سپنتا| |

نمایشنامه ی مهمان ناخوانده، اثر خواندنی دیگری از امانوئل اشمیت، بزرگترین نمایشنامه نویس فرانسوی، اینبار هم بر ضعف انسان قرن جدید انگشت می گذارد؛ انسانی که در پی عواقب مدرنیسم در جهان صنعتی و افراط در اندیشه های اومانیستی خدا را کشته است و خود به جای او سلطنت می کند. انسانی که به خودمختاری و خودشناسی رسیده است و بدون مداخله ی خدا یا جهان به شناخت حقیقت می رسد.

اشمیت که خود در یک خانواده ی لاادری و غیر مذهبی بزرگ شده است پس از سرگردانی سه روزه در صحرایی بی آب و علف به وجود خدایی ماوراء همه چیز ایمان می آورد. نور این ایمان پس از آن در تمامی آثار او روشن می شود. مجموعه ای سه بخشی از ادیان جهان: میلارپا (تک گویی ای درباره بودیسم)؛ آقای ابراهیم و گل های قرآنی (درباره اسلام) و کودک نوح (درباره ی یهودیت و مسیحیت).

در نمایشنامه ی «مهمان ناخوانده»، انسان عصر جدید در یک شخصیت تاریخی و واقعی – یعنی زیگموند فروید فیلسوف- مجسم می شود؛ فرویدی که تمام عمرش، ملحدی و بی خدایی را اثبات کرده است. اینک در آستانه ی جنگ جهانی دوم و هجوم نازی ها به یهودیان، فروید در گفتگو با مردی ناشناس که خود را خدا معرفی می کند بی ایمانی اش را در می­یابد و علل و عوامل آن را.

اشمیت خود درباره ی این اثر می گوید:

«امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، باز هم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ .... در این نمایشنامه فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند چرا که هیچ یک به دیگری ایمان ندارد.»

اشمیت در این کتاب درد دل های خدایی را می نویسد که انسان را آزاد آفریده و از روی عشق، اما اینک خود در نهایت کمال تنها مانده است:

«بالا سر هیچی، همه چی زیر سر، من همه چیز رو آفریدم. هرجا برم یا خودم یا خلایق خودم رو می بینم. آدم ها هیچ وقت فکر نمی کنن که خدا چقدر می تونه تنها باشه! همه چیز بودن، خیلی خسته کننده س... حس تنهایی...»

این نمایشنامه، به ترجمه تینوش نظم جو، از سوی نشر نی به چاپ رسیده است.

فرازهایی از نمایشنامه:

  - خرد داشتن بیشتر اوقات اینه که آدم پیرو جنونش باشه تا عقلش.

 - این قرن، قرن جنون انسان های متکبر خواهد بود. ارباب طبیعت: و شما زمین را آلوده می ‏کنین و ابرها رو سیاه! ارباب مواد: دنیا رو به لرزش درمی ‏آرین! ارباب سیاست: توتالیتاریسم رو اختراع می‏ کنین. ارباب زندگی: بچه ‏هاتون رو از روی کاتالوگ انتخاب می‏ کنین! ارباب بدنتون: چنان از بیماری و مرگ هراس دارین که به هر قیمتی حاضر می‏ شین زندگی رو ادامه بدین، زندگی نه، باقی موندن، بی حس مثل یک گیاه توی گلخونه! ارباب اخلاق: فکر می‏ کنین این انسان ‏ها هستن که تمامی قوانین رو درست می ‏کنن و چون همه‏ ی ارزش ‏ها یکیه، هیچی ارزش نداره! و خدای انسان ‏ها پول خواهد شد، تنها خدایی که می‏ مونه، توی تمام شهرها براش معبد خواهند ساخت، و در نبود خدا همه ‏ی فکرها پوک می ‏شن و از بین می‏ رن.

- انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می ‏کنه!

-  وقتی می ‏شنیدم داری می ‏گی به خدا ایمان نداری، مثل بلبلی بود که می ‏پرسه چرا موسیقی رو بلد نیست.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 13:31 توسط م. سپنتا| |

سيد جلال فهیم هاشمي مدير انتشارات روزبهان دار فاني را وداع گفت. او كه از كهنه پيراهن‌ترين‌هاي عرصه ی نشر بود بيش از شصت سال در اين عرصه كوشيده بود. پيش از انقلاب به‌عنوان نزديك‌ترين و معتمدترين دستيار عبدالرحيم جعفري در اداره انتشارات اميركبير سهم داشت و بيشتر از سي سال در مقام مدير انتشارات روزبهان به اين عرصه خدمت كرد. انتشار مجموعه آثار نادر ابراهيمي، انتشار نخستين چاپ‌هاي آثار صمد بهرنگي، نخستين چاپ‌هاي برخي نمايشنامه‌هاي بهرام بيضايي  و انتشار مجلّدات پنجم و نهم تاريخ اجتماعي ايران راوندي در كارنامه اوست. او همچنين به‌عنوان فعال صنفي در اتحاديه ی ناشران؛ مدت‌ها در جهت ساماندهي و حلّ و فصل مشكلات ناشران سعي وافر نمود.

روحش شاد و یادش گرامی

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 16:16 توسط م. سپنتا| |

همه ی ادعاهای حقیقت، از ریاضیات، منطق و علوم طبیعی گرفته تا اخلاق، زیبایی شناسی  و دین همگی در بند "بازی های زبانی" چند لایه ی ما، رسوم فرهنگی یا شکل های زندگی گرفتارند و بدینسان  هریک را باید با سنجه های یگانه ای که هر گفته ی معتبر یا معنادار برای خود دارد، داوری کرد. 

لودویک ویتگنشتاین

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 13:15 توسط م. سپنتا| |

می­ خواهم در اسفل ­السافلین تنها بمانم!

بی هیچ مالکی و رضوانی و ساقی و کوثری...

می­ خواهم به درک خودم بازگردم

و تنهایی را در آغوش بگیرم

و بگذارم

غم سرش را بر سینه ­ام بگذارد ،

اشک­ ها با گونه­ هایم بازی کنند

و قلبم

تو را ...

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 15:45 توسط م. سپنتا| |

در این روزهای پاییزی - که سرشار از رقصی پر درد است - صدای دل انگیز  کوروش یغمایی تنهایی اتاق مرا پر می کند...

تو رگ خشك درختا
درد پاییز می گیره
بارون نم نمك آروم
روی جالیز می گیره
دیگه سبزی نمی مونه
همه جا برگای زرده
دیگه برگا نمی رقصن
رقص پاییز پر درده
گرمی دستای من كم شده دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بكن باد پاییز سرده
آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده
بازی ابرا با خورشید منو آروم كرده

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 18:50 توسط م. سپنتا| |

«عشق در لحظه پديد می ­آيد، دوست داشتن در امتداد زمان.»

اين اساسی ­ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است. 

ـ عشق معيارها را در هم می ريزد؛ دوست داشتن بر پايه­ ی معيارها بنا می شود.

ـ عشق ناگهان و ناخواسته شعله می­ کشد؛ دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می­ گيرد.

ـ عشق  قانون نمی­ شناسد؛ دوست داشتن اوج احترام به مجموعه­ ای از قوانين عاطفی است.

ـ عشق  فوران می­ کند، چون آتشفشان و شره می ­کند چون آبشاری عظيم؛ دوست داشتن جاری می ­شود، چون رودخانه ­ای بر بستری با شيب نرم.

ـ عشق  ويران کردن خويش است؛ دوست داشتن ساختنی عظيم.

ـ عشق  دق­الباب نمی ­کند، مؤدب نيست، حرف شنو نيست، درس خوانده نيست، درويش نيست، حسابگر نيست، سر به زير نيست، مطيع نيست...

ـ عشق  ديوار را باور نمی ­کند، کوه را باور نمی ­کند، گرداب را باور نمی ­کند، زخم دهان باز کرده را باور می ­کند، مرگ را باور نمی ­کند.

ـ عشق  در لحظه­ ی پيدايی دوست داشتن را نفی می کند،  ناديده می ­گيرد،  پس  می ­زند،  له می ­کند  و    می ­گذرد؛ دوست داشتن نيز ناگزير، در امتداد زمان عشق را دور می ­کند و به آسمان می ­فرستد و چون خاطره ای حرام، فرشته­ ی نگهبانی بر آن می­ گمارد.

ـ عشق  سحر است؛ دوست داشتن باطل ­السحر.

ـ عشق و دوست داشتن از پس هم می ­آيند اما هرگز در يک خانه منزل نمی­ کنند.

ـ عشق انقلاب است؛ دوست داشتن اصلاح.

ميان عشق و دوست داشتن هيچ نقطه ­ی مشترکی نيست. اما به هر حال اين حرکت از خود به خود نيست، از نوعی به نوعی است، از خميره­ ای به خميره­ ای.

و فاصله ­ايست ابدی ميان عشق و دوست داشتن و برای پيمودن اين فاصله يا بايد پريد يا بايد فرو چکيد.

نادر ابراهیمی/ آتش بدون دود ـ جلد اول

                                                                            

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15:53 توسط م. سپنتا| |

گاه می اندیشم:

 عشق تنها یک نظریه ی تئوریزه شده است که گروهی با گرایش های رومانتیستی آن را تدوین کرده اند؛ برای آن واژگان و اصطلاحات زیبا و نغز در دایرة­ المعارفی گردآورده اند و همه ی آن به شکل یک نظریه ی رمانتیک و دلپذیر است که وقتی به گوش کسی می نشیند مخـاطب دچار التـذاذ می شود. اما آیـا ما بیشتر با کنشها و واکنشهای خویش زندگی نمی کنیم تا با سخنان گفته شده که توسط اصوات وارد فضا می شوند و همانجا می پراکنند و تمام؟

فاصلـه ی حرف تا عمـل را چه چیز پر می کند؟ هیــچ و پوچ. وقتی از عشـق حرف می زنیــم در آن لحظــه، خویشتن خویش را دچـار «غلیـان» روحی می کنیــم؛ لذت می بریم و در لحظه، خود را آنچنانکه دوست می داریم می بینیم و متقابلآ در معشوق نیز آن حس افتخار را در جایگاه خود ایجاد می ­کنیم... اما عشق فقط در لحظه است. همچون «حال» در برابر «مقام». نادر ابراهیمی چه خوب گفته است:

«عشق، در لحظه پدید می آید، دوست داشتن، در امتداد زمان.»

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:49 توسط م. سپنتا| |

در چاهِ یاد تو می­مانم

حتی اگر برادرانم

                  پیراهنم را چاک دهند

و گرگها هم

به دریدن روح من

        سوگندی تازه یاد کنند.

یوسف نیستم اما

خوابهایم را به دست خویش تعبیر می­کنم

تا تو را هر روز

در خیال شب بعد جای بگذارم.

•                

وقتی طلعتِ رویت

به خورشید فخر می­فروشد

من زلیخا می­شوم

و در این کسادی بازار

بخت خود را

به پیشانی بلند تو می­بندم

ای شق القمر من!

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:29 توسط م. سپنتا| |

میلان کوندرا، نویسنده و متفکر اهل چک - که به کاوشگر هستی معروف است - می گوید:
" ما نمی توانیم بدون احساسات سر کنیم؛ اما همین که احساسات به عنوان ارزشی در خود، معیار حقیقت و توجیه کننده ی انواع رفتارها تلقی شد، دیگر ترسناک می شود. شریف ترین احساسات ملی گرایی، می تواند به سهولت برای توجیه بزرگترین وحشت ها به کار گرفته شود. انسانی که قلبش سرشار از شور و شوق تغزلی است، به نام مقدس عشق، دست به بی رحمانه ترین کارها می زند. احساسات وقتی جانشین تفکر عقلایی شد، شالوده ای می شود برای عدم تفاهم و عدم تحمل؛ و همانگونه که کارل یونگ خاطرنشان کرده است، احساسات، روساخت ددمنشی می شود" *

کوندرا از آن جهت تغزل را نفی و طرد می کند که خطراتی ذاتی در این شیوه ی ادراک نهفته است. کوندرا معتقد است، "حالت تغزلی" حالتی است که در آن، نفس (self) جهان عینی و مرئی را به تالار آیینه و وسیله ای برای غور و تأمل در خود تبدیل می کند. اما این حالت، ویژگی های اصلی ذهنیت بالغ - یعنی تفکر منضبط، شک گرایی و فرزانگی- را حذف می کند. و نیز این خطر را دارد که وسیله ای شود برای سوء استفاده نظام های فکری ای که قصد دارند چشم مردم را به روی واقعیتی جدید و کامل، فارغ از نسبی گرایی و تصادف و اتفاق بگشاید.

کوندرا این مفهوم را در رمان "زندگی جای دیگری است" به خوبی بیان می کند. این رمان به عنوان درام همیشگی دوران بلوغ، برای اولین بار در سال ۱۹۷۳ و در فرانسه منتشر شد. در واقع، این رمان رساله تلخ و تند کوندرا درباره "سن تغزلی" و آثار و عواقب اخلاقی و سیاسی آن است؛ واکنش نوجوانی شاعر به نام یارومیل که با دنیای "بالغ" حادثه، رابطه جنسی، سیاست، دلسوزی به حال خویش و خودآزمایی تغزلی برخورد می کند.

ماجرای این رمان، داستان مبارزه یارومیل برای بزرگ شدن در سالهای پس از جنگ در چکسلواکی است. یارومیل که جنبش کمونیست ها را  چون مسیری برای پیوستن به جهان واقعی عمل و بزرگسالی می بیند، با شور و حرارتی تعصب آمیز به این جنبش می پیوندد. اما این تعهد و درگیری به اضمحلال اخلاقی اش منجر می شود، چراکه برای اثبات مرد شدن خود، عمداً باعث دستگیری زنی می شود که او را دوست دارد. یارومیل که همکارانش او را طرد و تحقیر می کنند، پس از تلاش برای یک خودکشی نمایشی، از بیماری سینه پهلو می میرد.

کوندرا خود "سن تغزلی" را در دوره ی وحشت استالینی در چکسلواکی تجربه کرده است و به یاد آن روزها می گوید:

" من هنوز می توانم به وضوح این اشتیاق تغزلی پر شور را به یاد بیاورم که چون از هیجان خویش سرمست می شود، نمی تواند از خلال دود و مه گزافه هایش، دنیای واقعی را مشاهده کند." **

به طور کلی اساس اندیشه کوندرا در مفهوم "سن تغزلی" و رمان "زندگی جای دیگری است" چنین است:

یک انسان بالغ، به ناکامل بودن و نسبی بودن جهان آگاهی دارد؛ چنین انسانی می داند که مطلق یک توهم است، که هیچ چیز انسانی عظیم یا همیشگی نیست. برعکس، انسان نابالغ، معتقد است که کمال امکان پذیر است؛ گرچه کمال، گویا به دلیل توطئه ی نیروهای بدخواه، پیوسته از وی می گریزد. آن زندگی ای که وی در پی آن است، همیشه در "جای دیگری" است.

 

* به نقل از: آندرسن، یاروسلاف، میلان کوندرا، ترجمه حشمت کامرانی، تهران: نشر ماهی، اول، ۱۳۸۲، ص ۲۶

** همان: ص ۲۶

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 11:45 توسط م. سپنتا| |

" از همه تفکربرانگیزتر در این عصرِ تفکربرانگیز، آن است که انسان در این دوره که از هر زمانی بیشتر به تفکر نیازمند است، هنوز تفکر    نمی کند."

مارتین هایدگر

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:23 توسط م. سپنتا| |

آیا تفاوت نسل یعنی، تفاوت من با پدر و مادرم؟...

درست در اولین جلسه کلاس فارسی عمومی که برای ترم یکی ها برگزار کرده ام، شاهد رویدادهایی هستم که مرا درباره "تفاوت نسل ها" به فکر فرو می برد.

از دانشجویانم که تـازه سد عظیـم کنکور را پشت سر گذاشته انـد و مسلماً هنوز ذهن و فکرشان از تست های آشنای فارسی عمومی خالی نشده است می پرسم: پدر شعر فارسی کیست؟

در جواب می شنوم: ساسی مانکن

نام "ساسی مانکن" را جسته و گریخته  شنیده ام و تنها می دانم یکی از خوانندگان رپ زیرزمینی است.

جوابشان را نشنیده می گیرم و درباره رودکی به عنوان اولین شاعری که  دیوان شعری از او به جای مانده سخن پردازی می کنم. وقتی از آنها می پرسم: جمله عاطفی مثل...

می گویند: I love you

و هنگامی که در پایان کلاس از آنها می خواهم اگر سؤالی دارند بپرسند، رگباری از سؤالات عجیب بر سرم می ریزند:

- شعرهای "یاس" واقعاً شعرند؟

"یاس" را دیگر نمی شناسم، احتمالاً موجودی است در هیأت ساسی مانکن.

- شما چند سالتونه؟

ازشان می خواهم وارد مسائل حاشیه ای نشوند.

- کتاب هری پاتر رو خوندید؟

کمی امیدوار می شوم. پسری که روی تی شرتش عکس تمساح سبزی به چشم می خورد و در گردنش گردنبندی از یک تسبیح چوبی است، اصرار دارد آهنگی از "هیچکس" برایم از گوشی اش پخش کند که کلاس را تعطیل می کنم.

همه را می گذارم به حساب آنکه تازه از مدرسه وارد دانشگاه شده اند اما واقعاً بعضی چیزها را آدم به حساب هیچ چیز نمی تواند بگذارد. عنوان درسشان "فارسی پیش دانشگاهی" است؛ برای دانشجویانی که درس فارسی عمومی را در آزمون ورودی با درصد کمتری گذرانده اند. اما در کمال حیرت می بینم که دانشجویی به طرفم می آید در حالی که کتاب فارسی پیش دانشگاهی (دوره مدرسه) را به سمتم گرفته و می پرسد: این کتاب رو باید بخوانیم؟!!! به زحمت می توانم خنده ام را کنترل کنم و بدتر از آن وقتی کتاب قطور "فارسی عمومی" دکتر مهدی ماحوزی را برای تدریس معرفی می کنم از همان دانشجو می شنوم که می گوید: "استاد، برای این کتاب کمک درسی مثل گاج یا گام به گام نیست؟"

در خیال خودم تلاش می کنم به ۱۸ سالگی بازگردم؛ به روزهای آغازین دانشجویی اما هرچه می کنم هیچ کدام از این رفتارها را به یاد نمی آورم.

از این که بگذرم حتی نمی توانم شباهتی در وضع ظاهری و پوشش آنها با امثال خودم در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ بیابم؛ اینجا دخترانی اند با موهای بلوند و آراسته، پوست های برنز شده، آرایش های غلیظ - که حتی در مجالس عروسی در معدود کسانی دیده می شود- مانتوهای رنگارنگ و چسبان و غیر رسمی، انگشترهایی که حس می کنم انگشت کوچکشان زیر سنگینی آن له خواهد شد، ناخن های لاک زده و ... که هیچکدام برای من تصویر یک دانشجو را ترسیم نمی کند.

و پسرانی با بلوزهای کوتاه مارکدار و نقش و نگارهای عجیب بر آن، شلوارهای آویزان، گردنبندهای فلزی  و چوبی، موهایی که یا از ترس سیخ شده اند و یا به حکم دستگاه ها و ژل ها و ... و آدامس های که همواره در حال جویده شدن اند.

گویی برای من هنوز دانشجو، دختر یا پسری است با قیافه پرسشگر، لباسهای گشاد و بلند و ساده و کتاب و جزوه هایی در دست، یک پا در کتابخانه و یک پا در کلاس، همواره در جنب و جوش و گاه از ترس آنکه مبادا دیرتر از استاد به کلاس برسد حتی فرصت شانه زدن موهایش را ندارد. اما امروز دانشجو در کمال آرامش و جسارت و وقاحت ۴۵ دقیقه دیرتر از استاد وارد می شود، کشان کشان، ولنگار و آزاد خودش را روی صندلی اش ولو می کند و گوشی موبایلش را به جای کتاب در دست می گیرد و ...

پسرها که پُرند از متلک هایی که در گلویشان گیر کرده و با اولین فرصت آن را در کمان گذاشته و دختران و پسران و یا حتی استادشان را آماج هدف می کنند: دختری از جا بلند می شود تا شاید برای کاری ضروری از کلاس خارج شود، صدایی از گوشه کلاس می شنوم: بچه ها، رفت سیگار بکشه... بمب خنده منفجر می شود.

گاه به آنها می نگرم، طولانی و عمیق... و به خودم که شاید ۷، ۸ یا ۹ سال با آنها فاصله داشته باشم اما احساس می کنم فرسنگها از آنها دورم... چرا ما مثل آنها نبودیم و یا شاید بهتر است بگویم چرا آنها مثل ما نیستند؟ آیا من با زمانِ جاری و سیار حرکت نکرده ام؟ آیا من در دوره خودم متوقف شده ام؟ در این ۷، ۸ سال چه اتفاقی در این جامعه جوان افتاده است؟ چرا نسل امروز چنین ولنگار و آزاد و بی قید است و سرش پر است از آهنگ های رپ روز و مهمانی و نوشیدنی و کشیدنی... پس کجایند آینده سازان؟!!! چرا وقتی از سردر دانشگاه وارد می شوند تنها به برگه ای می اندیشند که قرار است در پایان ۴ سال به آنها بدهند (این اعتراف یکی از دانشجویانم بود که برای بدست آوردن فلان مقام و منصب در فلان وزارتخانه که فلان دوست پدرش برایش رزرو کرده به مدرک لیسانس احتیاج دارد وگرنه او را چه به ادبیات و ...)

چرا ما آنروزهـا جـرأت نداشتیـم در چشـم استادمـان بنگریــم و چـرا وقتـی او را می دیدیـم تا کمـر خـم می شدیم و امروز دانشجوی من بی پروا در برابر من در وصف استاد آشنای دیگری هجویه می گوید؟! مگر هفت سال برای اینهمه تغییر کافی است؟ در این هفت سال چه به روز ما آمده است؟

در گذشته فکر می کردم، تفاوت نسل یعنی تفاوت من با پدرم، با مادرم... اما امروز تفاوت من با دختران و پسرانـی است کــه فقط ۷، ۸ یا ۹ سال از مـن کوچکترنـد. گویـی ۷ سال، یک نسل به شمـار می رود، می توانم براحتی بگویم نسل ما چنین بود و نسل جدید چنان... شاید هم باید اعتراف کنم دارم پا به سن می گذارم!

اما هرچه بیشتر فکر می کنم، هرچه بیشتر شاهد این امر اجتماعی هستم، بیشتر دل می سوزانم برای نسل خودم که زود به پایان رسید و  "نسل سوخته" نام گرفت.

 

 

 

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 23:41 توسط م. سپنتا| |

 

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیده

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند...

شاید اگر کسی در ادبیات و شعرشناسی صاحب نظر و عمیق نباشد کمتر بتواند هنگام خواندن این شعر زیبای فروغ فرخزاد به زوایای پنهان ساختاری و نیز محتوایی آن پی ببرد و به این نکته کمتر بیندیشد که فروغ با چه شهامتی در آن جامعه سنت زده از همه رویاهای آسمانی دست می کشد و بر خاک می ایستد؟ و مهمتر آنکه ریشه چنین تفکری در کدام زمین روییده است؟

پس از انقلاب مشروطه در ایران (۱۲۸۵ ه.ش)، زمینه های تجدد و نوخواهی نه تنها در عرصه اجتماعی و فرهنگی بلکه در حوزه ادبیات نیز رخ نشان داد و بندهای ضخیم سنت و سنت گرایی از هم گسسته شد. در اینجا سخن از چگونگی این تغییر و تحول تاریخی و نیز سیر مدرنیته در ایران نیست. خوشبختانه در دهه های اخیر کتابهای خوبی در این زمینه به چاپ رسیده است. کتابهایی همچون: تاریخ بیداری ایرانیان- ناظم الاسلام کرمانی/ ایرانیان و اندیشه تجدد- جمشید بهنام/ ایران و مدرنیته- امین جهانبگلو/ سرآغاز نواندیشی معاصر- مقصود فراستخواه/ چالش سنت و مدرنیته در ایران- محمد سالار کسرایی

در این کتابها تا حدودی چالش های میان سنت و مدرنیته، بررسی و شفاف سازی شده است اما خواندن آنها دانش پژوهان ادبی را نه تنها در مسیر هزارتوی فلسفه و جامعه شناسی و نظریه پردازی سردرگم می کند بلکه شیوه تفهیم مطالب در آنها در نهایت مرزی برای این دو مقوله قائل نمی شود.  اما یکی دیگر از نواقص این کتب، غفلت از مهمترین حوزه ای است که در مسیر مدرنیزه شدن قرار گرفته؛ یعنی ادبیات. این موضوع که شاعران معاصر ایران چگونه از مسیری همچون عصر بازگشت (قرن یازدهم و دوازدهم) بدین نقطه رسیده اند و در خلال این دوره تاریخی که عصر مشروطه و پس از آن جریان های شعری معاصر (با ظهور نیما) را در برمی گیرد، چه مبانی و مسائلی مؤثر واقع شده است؟ آیا تنها ظهور نیما، بیانگر نوشدن شعر فارسی است و آیا نو شدن قالبهای سنتی و سنت شکنی در شعر به معنای مدرن شدن آن است؟ کدام شاعر معاصر را می توان به معنای اخص کلمه مدرنیست نامید؟ اینها سؤالاتی است که متأسفانه تاکنون بدانها پاسخی روشن، جامع و مانع داده نشده است.

امروز شاهد به چاپ رسیدن کتابی هستیم که این نقاط تاریک در عرصه شعر معاصر را برای منتقدان ادبی و ادب پژوهان روشن ساخته است.

«روی خاک ایستاده ام» (درآمدی بر مدرنیته در شعر فارسی) نوشته دکتر حسن اکبری بیرق، نام کتابی است که به تازگی توسط انتشارات دانشگاه سمنان به چاپ رسیده است.

این کتاب ارزشمند با نثری شیوا و روان و نیز ساختاری روشمند به تحدید حدود سنت و مدرنیته در شعر معاصر می پردازد و برای این کار ابتدا با رویکردی فلسفی به پدیده مدرنیته، ذهن خواننده را با مبانی و ویژگی های مدرنیسم آشنا و آماده می سازد. نویسنده به مدرنیسم نگاهی دوگونه دارد: مدرنیسم به عنوان دوره ای تاریخی و مدرنیسم چون یک رویکرد.

نگاه تاریخی به هر پدیده ای می تواند راهگشای بسیاری از نکات مبهم آن پدیده باشد. دراین قسمت نویسنده نشان می دهد که مدرنیته غربی طی چهار جهش صورت گرفته است: عصر رنسانس، عصر اصلاح مذهبی، عصر روشنگری و دوره انقلاب صنعتی. نگرش تاریخی به این چهار دوره به خوبی نشانگر آن است که اروپا نه به شکلی ناگهانی که با طی دوره های طولانی و سرنوشت ساز، پله پله به جهان مدرنیسم و مدرنیزه شده راه یافته است و این نتیجه گیری به خوبی روشن ساز عدم تطبیق مدرنیته سطحی و یکباره در جامعه سنتی ایران است.

در نگاه رویکردگرایانه به مدرنیسم، مؤلفه های مهمی همچون علم باوری، عقلانیت و فردگرایی، اومانیسم و سکولاریسم مورد بحث قرار می گیرند؛ عناصری که کاملاً نشان دهنده تغییر و تحول غرب پس از قرون وسطی و با ظهور اندیشمندانی همچون نیوتن، پاسکال و پس از آنها فرانسیس بیکن و نیز فیلسوفانی همچون رنه دکارت، ایمانوئل کانت و ... است. نگرش هایی که جهان غرب را به سوی تعریفی نو از مفاهیم و باورها سوق می دهد. جهانی که در آن فرد انسانی جایگزین خدا می شود و علم و عقلانیت، قدرت را به دست می گیرند و طبیعت، همچون ماشینی مکانیکی به اختیار انسان درمی آید و با پیدایی تفکر سکولاریستی، دیگر از قدرت های ماورائی، اسطوره ای و دینی خبری نیست و این انسان است که بر اخلاق، سیاست و اجتماع حکمرانی می کند.

همه این مبانی نظری - چه به لحاظ تاریخی و چه به لحاظ رویکردی- می تواند مقدمه ای باشد برای تبیین تاریخچه ای از تفکر مدرن در ایران؛ ایران عهد قاجار که به تازگی راه ارتباط با غرب را فراگرفته است و این ارتباط در پرتو عملکرد شخصیت های تأثیرگذاری همچون امیرکبیر، سپهسالار، مستشارالدوله، آخوندزاده، میرزاملکم خان، میرزا آقاخان کرمانی، طالبوف و اسدآبادی، شکلی اصیل تر و حقیقی تری به خود می گیرد و این تغییر و تحول نوگرایانه در مسائل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ادبی خود را نشان می دهد.

در کتاب حاضر، بدور از تعصبات شخصی نویسنده، افکار و آراء این اندیشمندان را - به عنوان نخستین روشنفکران ایرانی- در بوته نقد و بررسی می بینیم. آشنایی سطحی و پوسته ای برخی از این روشنفکران با مبانی مدرنیسم غربی و تأثیرگذاری آنها بر دیگران بویژه شاعران و نویسندگان اولین گام برای تحق نیافتن مدرنیته در جامعه سنت زده ایران است. با درک رؤوس فکری این افراد، تأثیر مدرنیته با قرائتی ایرانی در ادبیات بر خواننده مکشوف می گردد. مجموع زمینه های تاریخی مدرنیسم غربی و مؤلفه های مدرنیته و نیز مبانی فکری تجدد در ایران که در دو فصل اول کتاب بررسی می شود در فصل پایانی و در اشعار و افکار پنج شاعر معاصر (میرزاده عشقی، ملک الشعرا بهار، نیما یوشیج، فروغ فرخزاد و احمد شاملو - به عنوان نمایندگان شعر معاصر) مورد تحلیل قرار می گیرند. نویسنده با تحلیلی نقادانه، اندیشه نوجویی این پنج شاعر را در اشعارشان (که بی شک آیینه تمام نمای افکارشان است) تبیین می کند.

مهمترین نکته کار نویسنده در تبویب و تدوین این اثر، تعیین مرزهای فکری بین ادب سنتی و مدرن است. وی نشان می دهد که پشت پا زدن به قالبهای سنتی به معنای تجدد نیست و برای درک رهیافت های نوجویانه شاعران باید به زمینه های فکری، فلسفی و اجتماعی شعر آنها نگریست؛ چنانکه بهار، شاعر نو جو و آشنا با مفاهیم مدرنیسم غربی، قالب سنتی قصیده را برای بیان تفکرات خویش برگزیده است. به طور کلی نویسنده با بررسی افکار این پنج شاعر، طرحی کلی از تطور اندیشه مدرن در شعر معاصر ترسیم می کند و نشان می دهد که هرکدام از این شاعران قرائتی نو از مدرنیته در ایران داشته اند.

ملخص کلام آنکه، کتاب ارزشمند "روی خاک ایستاده ام" می تواند راهی تازه برای یافتن مفاهیم و رویکردهای جدید فلسفی و اجتماعی در ادبیات ایران بگشاید و راه منتقدان ادبی، جامعه شناسان و نظریه پردازان را در این زمینه هموار سازد.

ذکر این نکته نیز ضروری است که از همین نویسنده کتابی تحت عنوان "مبانی فکری ادبیات مشروطه" در سال  ۱۳۷۹ توسط انتشارات پایا به چاپ رسید که در آن می توان به روشنی با مبانی فکری مشروطه خواهی و شکل گیری نهضت مشروطه از یک سو و  عوامل ایجاد ادبیات مشروطه از سوی دیگر آشنا شد. همچنین از دیگر آثار دکتر حسن اکبری بیرق می توان به کتب زیر اشاره کرد:

- در جاری زمان (درسنامه فارسی عمومی)

- گلگشت در کلام مولا (ترجمه گزیده ای از نهج البلاغه به فارسی)

- از سکوت صحرا تا صدای شهر (سرگذشت شعر عرب)

- تب صحرا، طنین شعر (گزیده شعر عرب)

- تصحیح "اصل الاصیل" نوشته ملارجبعلی تبریزی

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:2 توسط م. سپنتا| |

مرد، کلاهی تهی از سر وقت گذرانی

به آبی ها پراند

به زمین که آمد، زنی را به دام انداخت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زنِ دلخواهت را به چنگ آور!

مرد چنین می اندیشد.

زن، به چنگ نمی آورد، می رباید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد به غبغب مینداز

گرنه می ترکاندت

خردک نیشی.

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 15:26 توسط م. سپنتا| |


Design By : Night Skin