گل رنج های بودن
ما هیچگاه از رنج واقعی خلاص نخواهیم شد، زیرا "آگاهی" خاستگاه رنج است. فئودور داستایوسکی
کفک المبسوطه إلیّ أحبها... لکننی لن آکل عنها قمح الاحلام... فقد شاهدت أجنحه النساء، - اللواتی عشقنک – تذوب کالشمع حين تلامس الحبات شفاهن... (غادة السمان) زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهرهی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس تا به خاک در آصِف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم استعاره چيز خطرناكي است. با استعاره نمي شود شوخي كرد. «عشق» از يك استعاره آفريده تواند شد. □ «توما» در لحظه اي كه به دنبال عشق مي آمد، تمايل شديدي براي تنها ماندن احساس مي كرد. براي او نامطبوع بود كه در دل شب كنار آدم بيگانه اي بيدار شود، از بيداري صبحگاهي زوج ها نفرت داشت، ميل نداشت كسي صداي مسواك كردن دندانهايش را بشنود و از صفاي صبحانه دو نفره چيزي نمي فهميد. به همين سبب چقدر تعجب كرد وقتي كه بيدار شد، ديد «ترزا» دستش را محكم در دست دارد! به او نگاه كرد، به دشواري مي توانست بفهمد كه چه اتفاقي برايش افتاده است. ساعت هاي گذشته را به خاطر آورد و احساس كرد كه عطر خوشبختي ناشناخته اي را استنشاق مي كند. □ توما، وفاداري ترزا را به خود يك اصل تغييرناپذير مي داند. اما چگونه مي توانست از حسادت ترزا به معشوقه هاي بسيار واقعي خود ايراد بگيرد؟ □ يكي از شبها ترزا در خواب شروع به ناليدن كرد. توما او را بيدار كرد. ترزا به محض اين كه چشم باز كرد با انزجار به توما گفت: از اينجا برو! از اينجا برو!... سپس روياي خود را براي توما چنين نقل كرد: آنها هر دو با «سابينا» در اتاق وسيعي بودند. در وسط اين اتاق – كه به صحنه تئاتر شباهت داست – تختخوابي قرار داشت. توما به او دستور داد تا در گوشه اتاق بماند و جلوي چشمان او، سابينا را نوازش مي كرد. ترزا نگاه مي كرد و از اين منظره، به گونه اي تحمل ناپذير، رنج مي كشيد و براي آن كه رنج نفساني خود را به مدد درد جسماني درمان كند، زير ناخن هايش سوزن فرو مي كرد. ترزا در حالي كه مشت ها را، گويي كه انگشتانش واقعاً صدمه ديده باشند مي فشرد، گفت: به طور وحشتناكي درد آور بود! توما او را با مهرباني آرام كرد و ترزا- كه مدام مي لرزيد- به آرامي به خواب رفت. فردا با فكر اين رويا، توما چيزي به خاطرش خطور كرد. كشو ميز خود را گشود و بسته نامه هاي سابينا را باز كرد. پس از يك لحظه، چشمش به اين قسمت افتاد: «دلم مي خواهد در كارگاه نقاشي ام، همچون روي صحنه تئاتر، تو را نوازش كنم. ديگران در اطراف ما خواهند بود ولي حق نزديك شدن به ما را نخواهند داشت، اما آنها نمي توانند چشم از ما برگيرند.» بدتر از همه اين بود كه نامه تاريخ داشت و همين اواخر نوشته شده بود؛ يعني در زماني كه ترزا از مدتي قبل از آن در خانه توما به سر مي برد. توما او را سرزنش كرد: - تو نامه هاي مرا خوانده اي! ترزا بدون قصد انكار گفت: - خوب! مرا از خانه بيرون كن. اما توما او را از خانه بيرون نكرد. او را مي ديدكه چسبيده به ديوار كارگاه سابينا، سوزن به زير ناخن هاي خود فرو مي كند. انگشتانش را به دست گرفت، آنها را نوازش كرد، آنها را به لب برد و مثل اين كه اثر خون آنجا باقي مانده باشد، آنها را بوسيد. اما از آن روز، به نظر مي رسيد كه همه چيز عليه اوست. روزي نمي گذشت كه ترزا چيز تازه اي درباره روابط پنهان او كشف نكند. توما نخست همه چيز را منكر مي شد. اما وقتي كه دلايل ترزا غيرقابل انكار بود، مي كوشيد تا ثابت كند كه هيچ تضادي ميان اين روابط و عشقش نسبت به ترزا وجود ندارد. حرفهايش منطقي نبود، او گاهي بي وفايي خود را انكار و گاهي آن را توجيه مي كرد. □ روياهاي ترزا مانند تم اصلي يك آهنگ يا مانند فيلم هاي سريال تلويزيوني تكرار مي شد. براي مثال رويايي كه اغلب بازمي گشت، روياي گربه هايي بود كه به صورت او مي پريدند و بر پوست او چنگ مي زدند. در مورد اين رويا مي توان براحتي توضيح داد: در ايالت بوهم، گربه به زبان عاميانه به معناي دختر قشنگ است. ترزا خود را مورد تهديد زنان احساس مي كرد، مورد تهديد همه زنان. همه زنان مي توانستند مورد توجه توما قرار بگيرند، و او از همه شان وحشت داشت. □ آنكس كه استعداد دشوار همدردي (احساس مشترك) را دارا نيست، به سردي رفتار ترزا را محكوم مي كند، زيرا زندگي خصوصي ديگري محترم است و نبايد كشوهايي را كه محتوي نامه هاي خصوصي است باز كرد. اما چون همدردي سرنوشت محتوم (يا طالع بد) توما شده بود، به نظرش مي آمد كه خود او جلو كشو ميز زانو زده و قادر نيست چشمانش را از جمله هاي نگاشته شده به دست سابينا، بردارد. ترزا را كاملاً درك مي كرد، و نه فقط نمي توانست نسبت به او خشمگين شود، بلكه او را باز هم بيشتر دوست داشت. □ اما ترزا بيش از پيش حركت هاي ناگهاني و بي تناسب از خود نشان مي داد. دو سال از كشف بي وفايي هاي توما مي گذشت و وضع روز به روز بدتر مي شد و راه حلي هم وجود نداشت. آيا توما واقعاً نمي توانست به دوستي هاي عاشقانه اش با زنان ديگر خاتمه دهد؟ پاسخ منفي بود. اين كار، توما را از بين مي برد، زيرا او توانايي آن را نداشت كه اشتهايش را نسبت به زنان ديگر مهار كند. به علاوه چنين كاري به نظرش بيهوده مي رسيد. هيچكس به خوبي او نمي دانست كه ماجراهاي عاشقانه اش هيچ خطري براي ترزا ندارد. پس چرا بايد خود را از اين ماجراهاي مورد علاقه اش محروم سازد؟ اين كار در نظر او به اندازه صرف نظر كردن از يك مسابقه فوتبال، ابلهانه بود. اما چگونه امكان داشت باز هم از لذت و خوشي سخن گفت؟ به مجرد اين كه براي پيوستن به يكي از معشوقه هايش مي رفت، آن معشوقه برايش بي تفاوت مي شد و توما سوگند مي خورد كه اين آخرين بار باشد. مدام چهره ترزا در برابر چشمانش بود و او مي بايست سريعا مست شود تا فكر او از سرش بيرون رود. از وقتي ترزا را مي شناخت، نمي توانست بدون كمك الكل با زنان ديگر نزديك شود! اما بوي الكل هم موجب مي شد ترزا به آساني پي به بي وفايي هاي او ببرد. توما حسابي در دام افتاده بود: به مجرد اين كه به معشوقه هايش مي پيوست، ديگر نسبت به آنها تمايلي نداشت، اما اگر يك روز را هم بدون آنها مي گذراند، براي گرفتن وعده ملاقات تلفن مي كرد.... توما وضع خوشي نداشت: در چشم معشوقه هايش، مهر رسواكننده عشق ترزا را بر پيشاني داشت، و در چشم ترزا، داغ ماجراهاي عاشقانه اش بر سيماي او نقش بسته بود. □ عشق ميان او و ترزا مسلماً زيبا، ولي به همان حد دشوار بود. مي بايست هميشه چيزي را پنهان ساخت، به روي خود نياورد، جور ديگري وانمود كرد، رفع و رجوع نمود، روحيه او را بالا برد، دلداري اش داد، دائماً به او ثابت كرد كه دوستش دارد، شكوه هاي ناشي از حسادت، رنجيدگي و روياهايش را تحمل نمود، خود را خطاكار دانست، خود را توجيه كرد و عذر خواست. اكنون ديگر جد و جهد و ملاحظه از ميان رفته و فقط زيبايي هاي خاطره انگيز آن به جاي مانده بود. □ ترزا به خوبي مي داند كه لحظه پديدار شدن عشق به چنين صحنه اي شباهت دارد: زن در برابر صدايي كه روح هراسانش را به سوي خود مي خواند، سرسختي نمي كند. مرد دربرابر زني كه روحش متوجه صداي اوست، از مقاومت باز مي ايستد. توما در برابر دام عشق هرگز در امان نيست و ترزا بايد هر ساعت و هر دقيقه براي او نگران باشد. اما او چه سلاحي مي تواند داشته باشد؟ تنها سلاحش وفاداري اوست. وفاداري اش كه از همان ابتدا، از نخستين روز، تقديم به توما شد. او مي دانست كه چيز ديگري براي دادن به او ندارد. عشق آنها معماري شگفت انگيز بي قرينه اي است كه فقط بر اعتماد مطلق به وفاداري ترزا استوار است، مانند قصر مجللي كه فقط روي يك ستون بنا شده باشد. □ ترزا با خود مي گفت آشنايي آنها از آغاز مبتني بر يك اشتباه بوده است. كتاب «آناكارنينا» كه آن روز زير بغل داشت و به وسيله آن توما را فريب داده بود، يك كارت شناسايي ساختگي بيش نبود. آنها متقابلاً و به رغم دوست داشتن يكديگر، يك جهنم براي خود آفريده بودند. يكديگر را واقعاً دوست داشتند و بنابراين تقصير از خودشان، از رفتارشان يا احساسات خطاپذيرشان نبود، بلكه به روشني از عدم تجانس آنها ناشي مي شد، زيرا توما قوي و او ضعيف بود. او مانند كشورش بود كه لكنت مي گرفت، از نفس مي افتاد و توانايي سخن گفتن نداشت. وقتي فرد قوي آنقدر ضعيف مي شود كه به فرد ضعيف بي حرمتي مي كند، فرد ضعيف بايد براستي خود را قوي بداند و او را ترك كند. ترزا اين چيزها را با خود مي گفت. سپس در حالي كه صورتش را به سر پُر پشم كارنين مي فشرد، گفت: - از دست من نبايد ناراحت باشي، ولي بايد يكبار ديگر خانه را عوض كنيم. (بخش هايي پراكنده، اما به هم پيوسته، از رمان «بار هستي»، ميلان كوندرا) کنار پنجره می نشینم و سرسری سرک می کشم. ماه بر تخت سیاهش لمیده است و مثل شاهزاده ای ولنگار با لبخند محو و چشمان شوخ مضحکانه بر من می خندد. دوستانم می گویند: - کجای این قرص سفید، چشم و دهان و بینی، می بینی؟! شاید کسی مرز میان خیال و دروغ را نداند! اگرچه - دروغ نگویم- گاهی فکر می کنم خیال همان دروغ قشنگی است که واقعیات آن را می سازند، برای پوشاندن زشتی و پلشتی. بچه که بودم ماه همیشه زنی بود با صورتی مهتابی، و چادری بر سر، با ابروان پیوسته؛ شبیه زنان قجری. لبخندش اما عاشقانه بود و «عاشقانه» آن روزها در لغتنامه ذهن من معنا نداشت و من آن را به لبخند مادرم تعبیر می کردم. بچه که بودم با سماجت گوشه چادر مادر را می کشیدم و می پرسیدم: «چرا هرجا که می رم ماه دنبالم میاد؟!» حالا، ماه فقط رفیق شفیقی است که شب ها از پنجره سرک می کشد و چشم ها و لب ها و دهانش هنوز به قوّت خود باقی است! این روزها قوه تمیزم خوب کار می کند و فرق میان لبخند عاشقانه و لبخند مضحکانه را خوب می دانم! با خودم فکر می کنم این رفیق شفیق که شب ها بر مژگان سیاه فلک تاب می خورد چرا پس از هزاران سال و ماه و روز، پس از این همه لمیدن در سیاهی و دیدن سیاهی در اوج دلزده نمی شود؟ چرا من، که غرق در سیاهی ام لبخندم به ماه نمی ماند؟ و چشمانم از پشت حریر پلک شوخگنانه نمی خندد؟ ■ یادم می آید مخملباف در «سکس و فلسفه» می گفت: - تو زندگی، ته همه چیز مضحکه... شاید آن شبی که گیلاس های دیالوگ فیلمنامه مخملباف را – که از پختگی از مرز کمپوت گذشته و مربا شده بودند! – مزه مزه می کردم، رفیق شفیق – دزدانه – از پنجره سرک می کشید و با دستان مهتابی اش گیلاس ها را می چید، که این گونه مضحکانه می خندد، بر سیاهی قرن ها وُ سال ها وُ روزها... م. سپنتا در «ترك نامتناهي» صلح و آرامش است؛ هركس آن را بخواهد، هركس كه خود را با تخفيف خويش خوار نكرده باشد (كه گناهي وحشتناكتر از تكبر است) مي تواند اين حركت را، كه با درد خويش انسان را با زندگي آشتي مي دهد، فراگيرد. در ترك نامتناهي، صلح و آرامش و تسلاي درد نهفته است، البته اگر اين حركت بدرستي انجام گيرد. ترك نامتناهي واپسين مرحله پيش از ايمان است، چنانچه هركس اين حركت را انجام نداده باشد ايمان ندارد؛ زيرا فقط در ترك نامتناهي است كه من از ارزش نامتناهي خويش آگاه مي شوم و فقط آنگاه است كه سؤال به چنگ آوردن زندگي اين جهان به لطف ايمان مي تواند در بين باشد. شهسوار ايمان، يكسره از ادعاي خود بر عشقي كه همه محتواي زندگي اوست دست مي شويد و در رنج آرام مي گيرد؛ اما آنگاه شگفتي فرا مي رسد و او حركتي شگفت انگيزتر از تمام حركات انجام مي دهد زيرا مي گويد: «با اين همه باور دارم كه محبوب را به لطف محال، به لطف اين واقعيت كه خدا بر هر كاري تواناست، به دست مي آورم». «محال» در زمره تمايزاتي نيست كه بتواند در محدوده خاص فهم قرار گيرد؛ محال با نامحتمل، نامنتظر، و پيش بيني نشده يكسان نيست. همان لحظه كه شهسوار عمل ترك را انجام مي دهد به ناممكن بودن آن از ديدگاه انساني يقين دارد. اين نتيجه اي است كه فهم به آن مي رسد و او قدرت آن را دارد كه به آن بينديشد. برعكس از ديدگاه نامتناهي، از طريق دست شستن از آن [به عنوان امكاني متناهي] ممكن است؛ اما اين گونه تصاحب در عين حال نوعي دست شستن است بي آنكه از نظر فهم پوچ باشد، زيرا فهم كماكان اين حق را براي خود نگاه مي دارد كه بگويد در جهان متناهي، كه فهم در آن حاكم است، اين امر ناممكن بوده و خواهد بود. شهسوار ايمان نيز از اين عدم امكان بخوبي آگاه است؛ از اين رو يگانه چيزي كه مي تواند او را نجات دهد «محال» است و او آن را با ايمان بدست مي آورد. پس او «عدم امكان» را تصديق مي كند و در همان لحظه به «محال» باور دارد؛ زيرا اگر بدون تصديق عدم امكان با همه شور روحش و از ته قلبش، بپندارد كه ايمان دارد خود را فريب داده و شهادت او به هيچ روي پذيرفتني نيست؛ زيرا حتي به مرحله ترك نامتناهي نيز نرسيده است. پس «ايمان» هيجاني زيبايي شناختي نيست؛ بلكه بسي عالي تر است، درست بدين خاطر كه «ترك» را پيش فرض مي گيرد؛ ايمان غريزه بي واسطه قلب نيست، بلكه پارادوكس زندگي است. سورن كي يركگارد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از كتاب: ترس و لرز، ترجمه عبدالكريم رشيديان، نشر ني، 1385، صص 72-74 سبزه و سنبل سیر و سرکه و سماق و چرخش ماهی قرمز در تنگ بلور در این تکرار بهارگون که هنوز در سوز زمستان اسیر است، در این سرعت و حادثه، نه بوی اقاقی دارد و نه شوق دیدن کوچ پرستو... این بهار بی رنگ تنها به من یادآور است که یک سال دیگر به سردی خاک نزدیکتر شده ایم * اگر سبزی دستهای تو نبود.... اقاقی را باور نمی کردم م. سپنتا ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ سراسر اين راه را پيموده ام تا تو را به نام بخوانم تو را به نام كوچكت. نامهاي ما، اين خط هاي كوتاه و بلند اين امواج آرام درون ما، همچون رازي عمومي پيكري از حقيقت مي تراشند؛ پيكري كه روحي از كلمات و واژه ها در آن دميده مي شود. و آنگاه كه تو را به نام كوچكت صدا مي كنم رازي شگرف در من گشوده مي شود و تو اينبار در حقيقتي انكارناشدني زنده مي شوي تو، با نام زيباي كوچكت. نام كوچك تو بلور شكستني اين وهم غريب را به سنگهاي عظيم قلعه اي تبديل مي كند كه در آن حتي مرگ هم به طعم شيرين بودن تو غبطه مي خورد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ م. سپنتا نهضت ترجمه در ايران، در دوره ي خلافت عباسي و به دستور منصور عباسي در بیت الحكمه شكل گرفت؛ در آن زمان با حمایت بعضى خلفا و با درایت وزراى دانش پرورى همچون برامكه و آل نوبخت میراث فرهنگى گذشته از همه كانون ها به جهان اسلام منتقل و سیل عظیمى از كتاب هاى یونانى و رومى به عربي و فارسي ترجمه شد. اما بي شك اين نهضت، به شكل گسترده تري پس از مشروطه در ايران زنده گشت و با انتشار «سیر حکمت در اروپا» ترجمه محمدعلي فروغي، بار ديگر علم، تمدن، فرهنگ، فلسفه و ادبيات غرب به ايران راه پيدا كرد و سرچشمه هاي گفتگوي تازهاي ميان علم و فرهنگ دو تمدن شرق و غرب گشوده شد. ترجمه آثار فلسفي، كه بي ترديد از پيچدگي، ابهام و مسائل غامض مشحون هستند، از اهميت بسزايي برخوردار است؛ چرا كه به راه كج رفتن مترجم در خوانش و ترجمه این متون، مساوي است با انحراف خواننده از فحواي اصلي كلام نويسنده. در دهه هاي گذشته، كتابهاي فلسفي بسياري توسط مترجمان گوناگون به بازار نشر سرازير شده است و اگرچه این مترجمان، مي بايد از آبشخور ميراث مترجمان بزرگ اوليه همچون محمدعلي فروغي، سعيد نفيسي، ابراهيم يونسي، عباس زرياب خويي، رضاسيدحسيني و... سیراب باشند، اما متأسفانه، بويژه در حوزه علوم انساني، با كاستيهاي بيشماري در كار ترجمه ايشان روبه روييم. شكي نيست كه براي ترجمه آثار فلسفي،خود مترجم بايد، اگرنه فيلسوف، که فلسفه دان باشد؛ زيرا بسياري از اصطلاحات فلسفي با ترجمه ی لفظ به لفظ، جز آن كه ذهن خواننده را مخدوش كند هيچ خدمتي به متن اصلي كتاب نكرده است؛ در اين بازار گرم اما نارسا و ناكارآمد ترجمه ي علوم انساني، بويژه متون فلسفي، كتاب كوچكي در اين حوزه، ترجمه و منتشر شده است. «فلسفه (مقدمه اي بسیار کوتاه)»، نوشته ادوارد كريج، و به ترجمه دكتر حسن اكبري بيرق، از سوي انتشارات كلك سيمين- تهران، به چاپ رسيده است. اين کتاب موجز و مختصر كه ترجمه اي است از: Philosophy, A very short introduction, Edward Craig, Oxford University Press, 2002 در حکم مقدمه ای است برای ورود به مباحث عمیق فلسفه غرب كه در کمترین لفظ، بیشترین معنا را به خواننده منتقل می سازد و بنیادی ترین پرسش های هستی شناختی بشر را از دید فیلسوفان غربی طرح و بررسی مي کند. درباره این مقدمه بسیار کوتاه، باید گفت که چند سال پیش، انتشارات دانشگاه آکسفورد بریتانیا، به انتشار سلسله تک نگاری هایی با عنوانِ مشترکِ: «مقدمه ای بسیار کوتاه» اقدام کرد. هر مجلد از این کتب، به یکی از شاخه های دانش بشری پرداخته بود که امروزه به شکل رشته دانشگاهی در آمده است. نگارش کتاب «فلسفه» ی این مجموعه نیز برعهده ی پروفسور ادوارد کریج (Prof Edward Craig) بوده است. كريج، استاد دانشگاه های بزرگ و معتبری همچون کمبریج، ملبورن، هامبورگ، هیدلبرگ و عضو کالج چرچیل و نیز سرویراستارِ «راتلج»[1]، یکی از دانشنامه های فلسفی بزرگ و مهمِ عصر حاضر، است. [2] اما درباره ی ترجمه اين كتاب؛ دكتر حسن اكبري بيرق، دانشيار و عضو هيأت علمي گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه سمنان، از جمله محققان ادبی است كه با تخصص در مطالعات بين رشته اي، همواره در تحقیقاتشان، پيوند ذهن و زبان ادبي را با فلسفه حفظ كرده اند؛ از اين رو بي شك ترجمه ی كتاب فلسفه دور از تخصص ايشان نبوده است. بايد گفت كه ادوارد كريج در اين كتاب - كه از آغاز قرار بر آن بوده به زباني ساده نوشته شود تا خواننده ی مبتدي و ناآشنا با فلسفه، نيز از آن لذت ببرد - از بسياري جملات کنایی و طنزآلود استفاده كرده است و مترجم براي وفادار بودن به متن و انتقال اين معني و هدف به خواننده، راه سخت تري در پيش داشته است. نكته قابل تحسيني كه در اين ترجمه وجود دارد آن است كه، مترجم تا حد امكان از واژه سازی دوری كرده و حتي براي اصطلاحات تخصصي، معادل هایی را که توسط مترجمان و نویسندگان بزرگِ متقدم، پیشنهاد شده و جا افتاده، به کار بسته است؛ از اين رو خواننده در اين كتاب، با زباني ساده و روشن، مفاهيم پيچيده ی فلسفي را درخواهد يافت. در فهرست كتاب با عناوين زير روبه رو هستيم: فصل اول: درآمدی بسیار کوتاه بر فلسفه فصل دوم: چه باید کرد؟ (خطابه کریتون افلاطون) فصل سوم: چگونه به معرفت می رسیم؟ (رساله «درباره معجزات» هیوم) فصل چهارم: من چه هستم؟ (يك بودايي ناشناس درباره «خود» ميگويد: ارابه شاه ميليندا) فصل پنجم: برخي موضوعات فصل ششم: درباره ايسم ها فصل هفتم: نکات برجسته دیگر (گزینشی شخصی) فصل هشتم: فلسفه به درد چه کسی می خورد؟ کتابشناسی *** من به نوبه خود، انتشار اين ترجمه ي خوب را به جامعه ي علمي، دانشگاهيان و دانشجويان و نیز فلسفه دوستان تبريك ميگويم. [1] - gen ed: Routledge Encyclopedia of Philosophy (1991) [2]- درباره ادوراد كريج و ديگر آثارش رك: مقدمه كتاب، ص 6 آغاز شده ام در سه شنبه ای که دیگر نه عزیز می خوانمش و نه سیاه! نه رنگ ها و نه خوبی ها و بدی ها .... کلام شعر من یکیست: من با تو متولد شده ام همین! (م. سپنتا/ ۴ اسفند) نگاه كن من چه بي پروا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ اصل ترانه را از اینجا بشنوید



پ.ن: لازم به ذكر است كه سال گذشته، انتشارات اميركبير، اين كتاب را با ترجمه ابوالفضل حقيري قزويني منتشر كرد. البته اثر چاپ شده ي اين مترجم محترم، سرشار است از اغلاط زباني، دستوري و نگارشي و با وجود تسامحاتي غير قابل انكار و اغماض، بسياري از جملات و مفاهيم متن اصلي براي خواننده مبهم و نامفهوم است. (بر اي نقد اين كتاب، رك: وبلاگ برهان)
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگاه كن با چه سرسختي در اين سرما
براي عشق فصلی تازه مي سازم
فصلی پاک، فصلی امن و بي وحشت
براي تو، كه يک گلبرگ زودرنجي
فصلی گرم و راحت زير پوست من
براي تو، كه باارزش ترين گنجي...
| Design By : Pars Skin |

