X
تبلیغات
گل رنج های بودن - چند کیلو خرما برای مراسم تدفین





























گل رنج های بودن

ما هیچگاه از رنج واقعی خلاص نخواهیم شد، زیرا "آگاهی" خاستگاه رنج است. فئودور داستایوسکی

 

«هفت ‌هزار تماشاگر بعد از اکران آن ایستادند و سینمای ایران را تشویق کردند.»

 

 

چندی پیش فیلمی از سامان سالور، کارگردان جوان ایرانی به دستم رسید که مرا اندکی به سینمای جدید امیدوار کرد. این فیلم که برنده ی چند جایزه از جشنواره های مختلف جهان است با بازی محسن نامجو، حسین تنابنده و نادر فلاح مرا بشدت به خود مجذوب کرد. در اینجا قصد دارم به معرفی کوتاهی از این فیلم وکارگردان آن بپردازم..

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین  (سیاه وسفید، 1384)

تهیه‌کننده: محمود فلاح / نویسنده و کارگردان: سامان سالور

بازیگران: محسن تنابنده، محسن نامجو، نادر فلاح، حسن رشید قامت، رضا طرهانی، محمود نظرعلیان

موسیقی: آریا عظیمی نژاد / فیلم‌برداری: تورج اصلانی / تدوین: سامان سالور، علیرضا فارسیجانی

جوایز فیلم:

یوزپلنگ طلایی جشنواره لوکارنو

جایزه بهترین فیلم ششمین جشنواره فیلم‌های آسیایی چشم سوم از کشور هند

بهترین فیلم بیست و هشتمین جشنواره سه قاره نانت در کشور فرانسه  

کاندید تندیس زرین بهترین فیلمنامه (سامان سالور) - دوره ۱۰ جشن خانه سینما سال ۸۵

کاندید تندیس زرین بهترین کارگردانی (سامان سالور) - دوره ۱۰ جشن خانه سینما سال ۸۵

سالور درباره ی این فیلم گفته است:

«تنها به راضی ‌بودن مخاطب ایرانی می ‌اندیشم، اما مخاطبان ما اجازه دیدن این فیلم‌ها را ندارند و تنها فرصت دیده ‌شدن این فیلم ‌ها شرکت در جشنواره‌ هاست. البته زمانی که این فیلم را می‌ ساختم تصور نمی کردم حتی به جشنواره‌ دارقوز‌آباد دعوت شود، همین‌ فیلم که حتی یک ریال از سینمای ایران کمک نگرفته و در یک سالن هم اکران نشده، در جشنواره لوکارنو آبروی سینمای ایران را خرید.»

درباره سامان سالور:

سامان سالور (۱۳۵۵) در بروجرد به دنیا آمد و در اراک بزرگ شد. او فارغ ‌التحصیل رشته ی کارگردانی سینما از دانشگاه سوره است. نخستین فیلم بلند او، ساکنین سرزمین سکوت (۱۳۸۲) برنده ی جایزه منتقدان بین‌المللی فیپرشی شد. ساخته ی بعدی او، چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (۱۳۸۴) برنده ی جایزه بخش سینماگران معاصر جشنواره فیلم لوکارنو و بالن طلایی جشنواره سه قاره نانت و چند جایزه دیگر شد.

او با فیلم ترانه ی تنهایی تهران (۱۳۸۷) به‌ عنوان تنها نماینده‌ ی سینمای ایران در بخش ۱۵ روز با کارگردانان به جشنواره فیلم کن ۲۰۰۸ راه پیدا یافت.

فیلم‌شناسی:

- ترانه تنهایی تهران (۱۳۸۷)

- چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (۱۳۸۴)

- ساکنین سرزمین سکوت (۱۳۸۲)

فیلم‌های کوتاه و مستند:

- آرامش با دیازپام ده

- صدای ما را روی موج کوتاه می‌شنوید

- بازی نهایی

- دربست اکباتان

- جایی نزدیک آسمان

- آخرین فرستاده

- فرشته‌ها رویا را نوازش می‌کنند

جایزه‌ها:

جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره بین‌المللی فیلم صوفیه برای ساکنین سرزمین سکوت - ۲۰۰۵

جایزه چشم سوم جشنواره فیلم‌های آسیایی بمبئیبرای فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین - ۲۰۰۷

جایزه بالن طلایی جشنواره سه قاره نانت برای چند کیلو خرما برای مراسم تدفین - ۲۰۰۶

جایزه یوزپلنگ طلایی بخش سینماگران معاصر جشنواره فیلم لوکارنو برای چند کیلو خرما برای مراسم تدفین - ۲۰۰۶

جایزه منتقدان بین‌المللی فیپرشی برای ساکنین سرزمین سکوت

جایزه تماشاگران جشنواره فیلم اسلوونی برای ساکنین سرزمین سکوت

جایزه بهترین فیلم جشنواره فیلم ادینبورگ برای چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

جایزه بهترین فیلم و فیلمنامه جشنواره اوبن فرانسه برای چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

جایزه ویژه (اسب دریایی نقره‌ای) سومین جشنواره بین‌المللی باتومی گرجستان برای فیلم ترانه تنهایی تهران

 

درباره فیلم:

                                              

 فیلم از همان آغاز بیننده را به چالش می افکند؛ فضای جیم جارموشی حاکم بر فیلم، نماهای خاص که کمتر در سینمای ایران دیده شده و از سویی دیگر ساختار روایی فیلم و بیان سه عشق موازی و لوکیشن عجیب فیلم همه و همه مخاطب را مسحور خود می ‌کند.

بیننده باید با همه ی بازیگران و سکانس ها قدم به قدم همراه باشد زیرا گره گشایی داستان در طول فیلم صورت می گیرد. داستان در یک پمپ بنزين قديمي آغاز می شود كه به علت عوض شدن مسير جاده ی اصلي، چندي است كه متروك مانده. صدری و کارگر ساده اش، یدی، تنها گردانندگان پمپ بنزینند و گهگاه عباس، پستچی شهر، برای بردن نامه های عاشقانه ی یدی – که دل در گرو یک دختر شهری دارد – از آنجا گذر می کند و همینطور که یک نعش کش قدیمی به نام  عروج که کارش پیدا کردن جنازه های مانده در زیر برف و رساندن آنها به خانواده هایشان است.

اخبار هواشناسی نقطه‌ی مبهم آغازین فیلم است، صدری از آغاز فیلم پای اخبار رادیو و تلویزیون نشسته و در انتظار باریدن برف است:

- خدا! مگه من چی می‌خوام ازت؟ گفتم یه ذره برف بیاد تا اینی که خودت دادی نگه دارم...

یکی از پمپ ها گم می شود و صدری معتقد است یدی آن را دزدیده است و قصد دارد به هر ترتیبی یدی را از آنجا اخراج کند اما یدی که سرسپرده ی اربابش است او را در آن جاده تنها نمی گذارد. عباس که با پدر پیر و برادر عقب مانده ی ذهنی اش در شهر زندگی می کند مسؤول بردن نامه های یدی به دختری است که هیچ جوابی به نامه ها نمی دهد.

از همان آغاز آنچه در فیلم به چشم می خورد انتظار است: صدری در انتظار برف، یدی در انتظار نامه و عباس منتظر است که اداره پست دوچرخه اش را به موتور تبدیل کند.

سؤالهای صدر ی از نعش کش برای بیننده بر ابهام فیلم می افزاید: جنازه‌ی مرد بیشتر می‌مونه یا زن؟

صدری در گذشته پهلوانی بوده که زنجیر پاره می کرده است و همه شهر او را می شناختند اما روزی دل به دختری می دهد که همیشه صورتش زیر چادر پنهان بوده و صدری فقط صدایش را می شنیده اما یک روز با لرزیدن دست و دلش از دیدن دختر در پهلوانی کم می آورد و دیگر کسی او را پهلوان نمی داند. دستش می شکند و برای همیشه پهلوانی را کنار می گذارد.  صدری خاطرات گذشته اش را در اتومبیلی برای راننده که ظاهراً زنی است و صدری اینک عاشق اوست، تعریف می کند. با پیشروی در فیلم کم کم گره ها گشوده می شود. زنی که پشت رل ماشین است، مرده و صدر ی در انتظار برف است تا بلکه جنازه برای مدت بیشتری سالم بماند. برف سفید عشق پاک و بی آلایش را تداعی می کند. اما در آخر صدری مجبور می شود از نعش کش بخواهد که آن جنازه را با خود ببرد.

یدی نیز که به نوشتن نامه ها ادامه می داده و حتی گردن بندی برای دختر فرستاده بوده – که البته گردن بند همان زن مرده در اتومبیل است و آن را دزدیده- وقتی هیچ جوابی از دختر نمی شنود خود به شهر می رود تا با او روبه رو شود. از طرفی در سکانسی دیگر می بینیم که عباس پستچی با دختر عروسی می کند؛ خیانت و عشق از دست رفته ی یدی... اما وقتی یدی به خانه ی چراغانی شده ی دختر می رسد و عباس را می بیند که همه ی آن نامه های عاشقانه را از طرف خود برای دختر می برده، با او گلاویز می شود. اما در آخر آشکار می شود که این دختر، همان معشوق یدی نیست بلکه آنها از مدتها پیش از آن خانه رفته اند و عباس نمی توانسته این حقیقت تلخ را به یدی بگوید.

     

وقتی ماشین نعش کش جنازه ی عشق مرده ی صدری را با خود می برد، صدری به آسمان نگاه می کند و صحنه ی آخر برف است که از آسمان فرو می بارد.

فضای فیلم کاملاً با نمای سیاه و سفید آن فضای مرده ای را نشان می دهد. گویی همه چیز بین آدمهای فیلم مرده است. صدری از زندگی و گذشته بریده و دل به مرده ای سپرده است؛ گویی همه چیز گریز از زندگان است. حتی مراسم عروسی عباس، انتظار عاشقانه ی یدی ساده دل، همه و همه هیچ کورسویی از زندگی با زندگان را امید نمی دهد.

 

 

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:38 توسط م. سپنتا


آخرين مطالب
» ...
» جاي خالي...
» نيايش
» خوبي تو...
» بادبادک باز
» گناه...
» ...
» نهان باید کرد...
» کیچ، هنر مبتذل و فراموشی هستی
» ...
Design By : Pars Skin