...

 

گل رنج های بودن برای همیشه تعطیل شد.

 

جاي خالي...

 

گوشواري از سنگ آبي بر گوشم،

گيسواني صاف بر شانه آويخته،

خالي سينه هايم بر پيراهن پيدا،

آواز تلخ «كريس دي برگ» در فضا،

قهوه اي تلخ در فنجان روي ميز،

و تنهايي ام كه كز كرده گوشه ي اتاق...

جاي طعم تلخ يك نخ سيگار خاليست...

(م. سپنتا/ مهر ماه ۱۳۹۱)

نيايش

دستانت را می­ پرستيدم

دستان گرم و مهربانت را

   - پرستش تنها نیاز جاودانه ي بشر -

بگذار امروز

در تب و تاب خوابهاي طلايي ام

نیاز من

             نماز من باشد.

 

(م. سپنتا)

 


خوبي تو...

 

جدول نگاهت را تقطیع می­ کنم

مرا در کدام سؤال جا می­ دهی

تا جواب خوبی ­هایت باشم؟

(م. سپنتا)

بادبادک باز

پس از اين كه رمان پرفروش «بادبادك باز» نوشته ي نويسنده و پزشك افغاني، «خالد حسيني» توسط مهدي غبرائي – مترجم توانمند- در ايران به چاپ رسيد به سفارش بسياري از دوستان به خواندن آن ترغيب شدم، اما به دلايلي همواره خواندن آن را به تعويق انداختم تا آن كه چندي پيش، پس از گشت و گذاري دلچسب در كتابفروشي هاي خيابان انقلاب تهران، يك رفيق شفيق و قديمي اين كتاب را برايم هديه خريد و پس از دو هفته اي گرفتاري هاي متعدد فراغتي يافتم و آن را خواندم.

بدون اغراق مي گويم كه پس از مدتها يك رمان خوب خواندم. خوب نه به معناي عام آن؛ مي توانم بگويم دقيقاً حسي را داشتم كه از خواندن رمان هاي ميلان كوندرا در خود مي يافتم و هنر رمان را طبق تعريف كوندرا در اين كتاب بوضوح ديدم. بگذريم از جذابيتي كه ساختار داستان، شيوه ي روايت و توصيف‌هاي عالي داشت و نگذاشت لحظه اي كتاب را كنار بگذارم. «بادبادك باز» چند روزي است مرا به فكر فرو برده است. به آن فكر مي كنم؛ و به آدمهاي داستان: امير؛ حسن؛ علي؛ رحيم خان؛ پدر و....

نمي خواهم اينجا نقدي بر اين كتاب بنويسم و يا ساختار و محتواي آن را بررسم. و يا حتي نمي خواهم بتفصيل درباره ماجرای داستان سخن برانم. اما چيزي كه در اين رمان پرفروش مرا جذب كرد، مناسبت هاي ميان آدمها و پيچيدگي روح انسان است. مي شود گفت اينجا رمان روايتگر و تحليلگر هستي است؛ روايت كودكي كه رفيق بچگي اش را قرباني ضعف ها و ترس هاي خودش مي كند. اما بار گناه گذشته هميشه بر دوش او سنگيني مي كند. گذشته چيزي نيست كه انسان بتواند از آن بگريزد و گناهان ما؛ خطاهاي ما اگرچه از ضعف ها و ترس هاي دروني ما سرچشمه مي گيرد اما مثل طنابي دست و پاي ما را در بند خود مي گيرد.

داستان بادبادك باز، روايت كودكي اشرافزاده به نام «امير» است كه مادرش را در لحظه تولد از دست داده و او خود را از آن بابت مقصر و اين مسأله را مسبب شكافي مي داند كه ميان او پدر متمول و سرشناسش در افغانستان وجود دارد.

امير با پسر خدمتكارشان، «حسن» روزهاي قشنگ كودكي را طي مي كند؛ حسن شخصيت محوري داستان است؛ كودكي كه سواد خواندن ندارد اما با شجاعت، تيزهوشي و متانتش هميشه يك نوكر باوفا براي اميرآقا مي‌ماند. و امير به سبب ترس و بزدلي كودكانه در يك درگيري به حسن خيانت مي‌كند اما بار اين خيانت كه ناشي از ضعف اوست علي و حسن، نوكراني را كه چهل سال در خانه پدري او به سر برده‌اند از آنجا مي‌راند.

پس از آن امير و پدرش براي فرار از درد و رنج افغانستان بعد از اشغال توسط حزب كمونيست روسيه به آمريكا مهاجرت مي‌كنند. و بعد از بيست و شش سال امير، به درخواست رحيم آقا دوست قديمي پدر به كابل بازمي‌گردد تا فرزند حسن را كه از حمله طالبان – كه پدر و مادرش را قتل عام كرده‌اند- نجات دهد و با اين عمل گناه گذشته خود را از تن بشويد.... اما آنجا درمي‌يابد كه پدرش – مردي كه همواره برايش سمبل قدرت و جوانمردي و صداقت بوده و به خاطر تملك مهر او در كودكي به حسن حسادت مي‌كرده و حتي خيانتش به حسن براي بدست آوردن محبت پدر بوده است- نيز به رفيق چهل ساله اش ، علي، خيانت كرده بوده و حسن درحقيقت برادر ناتني اوست نه فرزند علی.

من در اينجا نخواسته ام به محتواي كتاب بپردازم فقط به اين فكر مي كنم كه ما آدم ها چقدر به دليل ضعف ها، ناتواني ها و ترس هاي روح و درونمان خطا كرده ايم و چه خيانت هايي مرتكب شده ايم و براي فرار از بار عذاب وجدان ديگران را قرباني كرده ايم.

پس از خواندن كتاب، كه هميشه برايم لذت بخش تر از ديدن فيلم بوده است، فيلمي را هم كه در سال 2007 از اين كتاب به كارگرداني «مارک فورستر» ساخته شد ديدم. انصافاً يكي از بهترين فيلم‌هاي اقتباسي ساخته شده از رمان بود بويژه آن كه كارگردان تقريباً به تمامي ديالوگ هاي كتاب وفادار بوده است؛ البته با اندكي تغيير در ساختار داستان. اگرچه باید گفت کارگردان نتوانسته بود چنانکه باید ریزه کاری های رمان، مانند احساسات درونی امیر، ترسها، ضعفها، حسادتها، و بیش از همه بار عذاب وجدان او و یا وفاداری و عمق روح حسن را نشان دهد.

اين كتاب صحنه هايي تازه از مردم افغانستان و سختي‌ هاي كساني كه به خاطر خاك وطن قرباني شده اند به نمايش مي گذارد و من امروز در خيابان سه كودك افغاني را ديدم كه درست مثل امير و حسن- سلطان هاي كابل- شاد و سبكبال و خندان در خيابان به دنبال هم مي دويدند. از آنها خواستم كه اجازه دهند عكسي ازشان بگيرم و آنها با اندكي خجالت اما شادي لبريز در درونشان به من اجازه دادند: محسن؛ مهدي و محمدرضا كه شايد مثل همه كودكان افغاني و مثل تمام كودكان سراسر دنيا دلبسته بادبادك هايي هستند كه در چرخش رنگين خود سرنوشت ما را به اين سو و آن سو مي برند.

 

درباره رمان بادبادك باز اینجا و درباره فیلم آن اینجا را بخوانيد.

همچنین نقدي از اين رمان را در اینجا بخوانيد.

 

گناه...

 

فقط يك گناه وجود دارد؛ فقط يكي. آن هم دزدي است. هر گناه ديگري صورت ِ ديگر ِ دزدي است... وقتي مردي را بكشي، زندگي را از او دزديده اي. حق زنش را براي داشتن شوهر دزديده اي. همين طور حق بچه هايش را به داشتن پدر. وقتي دروغ بگويي، حق طرف را براي دانستن راست دزديده اي. وقتي كسي را فريب بدهي، حق انصاف و عدالت را دزديده اي...

 

از كتاب: بادبادك باز- خالد حسيني- ترجمه مهدي غبرايي- نشر نيلوفر- ۱۳۸۹

 


 

...

 

عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است.

 

 

نهان باید کرد...

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

(الف. بامداد)

کیچ، هنر مبتذل و فراموشی هستی

 کیچ، امروزه به عنوان یکی از پیامدهای پست مدرن تلقی می شود. با پیشرفت علوم و فنون، کیچ توانسته است در تمامی حوزه ها همچون ادبیات، هنر و حتی فلسفه حضور یابد. در دنیای کیچ، کمیت حرف اول را می زند و انبوهی، حکمفرماست. کیچ به بهانه نوآوری با اندکی تغییر سطحی، چیزهایی را که قبلاً دیده شده است ارائه می کند. انسان مدرن محکوم است که در نهایت مظلومیت، در جهانی که توسط کیچ اشغال گشته زندگی کند، بی آنکه از خطرات آن اطلاعی داشته باشد. این ویروس هر موجود بشری را تعقیب می کند و هیچکس نمی تواند به طور کامل خود را از آن نجات دهد زیرا بخشی از وجود انسان گشته است.

این مضمون که برای اولین بار در آلمان اواسط قرن نوزدهم متجلی شد  و در نگاه اول به معنی «بدسلیقگی» است در کتاب میلان کوندرا، نویسنده اهل چکسلواکی مفهومی متفاوت می­یابد. هدف این مقاله بیان تاریخچه و تعاریف و محدوده های کیچ در زمینه های مختلف و در نهایت تجلی آن در آثار میلان کوندراست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از: مقاله "کیچ هنر مبتذل و فراموشی هستی (با نگاهی به رمان بار هستی اثر میلان کوندرا)"

نویسنده: رقیه حقیقت خواه/ دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فرانسه

 

 

متن کامل مقاله را از لینک زیر بخوانید

http://new-philosophy.ir/wp-content/uploads/2012/05/a1.pdf 

...

 

«ما تنها تا بدانجا خودمان می شويم كه ديگري نيز خودش بشود. فقط بدان درجه آزاد می شويم كه ديگری نيز آزاد شود. بنابراين، مسأله‌ ارتباط و تفاهم انسان با انسان، نخست در عمل و سپس در انديشه‌ فلسفی، هميشه مسأله‌ بنيادی زندگی ما بوده است.»



  كارل ياسپرس، زندگی نامه‌ فلسفي من، ترجمه­ عزت الله فولادوند، نشر فرزان، 1374، ص 20