این گمنامی طربناک و دل انگیز...
خرسندم
بر این بی تابی
بر این شور،
بر این ضعفی که از دوری تو در دلم می پیچد.
خرسندم
بر این لحظه، که در اوج ایستاده ام و
تو، در دامنه
به پیرامون پر سرصدای خویش می نگری
و سرگردان
با کودکان پریشان ذهنت بازی می کنی.
عاشقم
بر فنجان قهوه روی میز کارم
فنجانی که چشمان قهوهای ات
از درون خطوط کمرنگ آن
بر من می خندد
- «ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم» -
عاشقم
بر سطرسطر کتابهای بر هم انبار شده
بر کلماتی که در پس پرده ی نازک چشمانم خمیر می شوند
و تو، بی محابا
از درون واژه ها
دستانت را در گردنم حلقه می کنی
و ...
من،
با کتابهایم معاشقه می کنم
با شعر، با فنجان چای،
با کفش های سفیدم که هر روز
مرا به میعادی تازه در فردا
امید می دهند
- به راههای نرفته.
با آیینه ی اتاقم،
که مشاطه گر خوبی است
و گیسوانم را، نازکشان
به حجله ی نوازش های تو می برد.
من با «شهر» معاشقه می کنم
با شهر اگرچه «همه بیگانگی و عداوت است» (۱)
اما
به یمن عطر نفس هایت
میان ذرات معلق دود
دست در گردن او می اندازم
و با خطکشی های خیابانش آشتی می کنم
و به اتومبیل های سفیدی چشم می دوزم
که مردانی با موهای جوگندمی
پشت رل های خستگی
پیاپی به ساعت هاشان نگاه می کنند و
زیر لب به قرمزی تنبل چراغ ها ناسزا می گویند.
عاشقم بر این بی تابی،
این دوری،
- حتی این فواصل کسل کننده ی کشدار-
که با آن قدرت اساطیری و شیطانی
در برابر پاشنه ی رویین قلب من
سپر می اندازند.
عاشقم
بر متن عظیم زندگی تو
که در حاشیه ی باریک آن قدم می زنم
و لبخند بر لب
به تصویر خودم می نگرم
که در قاب خمول و گمنامی
نقش پنهانی را بر دیوار تو
بازی می کند
خرسندم
از تو،
که سرت هزار سودا دارد
و دلت یکی.
و به دستانم اطمینان می دهم
که فردا دوباره سبز خواهند شد
و به چشمانم، نوید دوباره دیدن.
و کفش های سفیدم را برق می اندازم
و درگوشه ی اتاق برایشان لالایی میعاد می خوانم.
من خوشبختم
چراکه خرسندم،
خرسند از این بی تابی،
از این شور،
از این گمنامی طربناک و دل انگیز.
م. سپنتا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- احمد شاملو- آیدا در آینه

من آگاهی را با تو یافتم