زنم مرد. دو روز پیش. روز که نبود. شب توی خواب ایست قلبی کرد. من که نفهمیدم کی؟! چه ساعتی؟! و حتی اون لحظه چه شکلی شده بود؛ صورتش، چشمهاش؟ وقتی خواب بود، پشتم را به او کرده بودم. نه که با او قهر بوده باشم، نه. عادتم بود.
مادرزنم می گفت زنم دق کرده. اما من می دانم که زنم دق نکرد. چون در یک لحظة کوتاه مرد. قبل از آن هم از چیزی حرص نخورد. زنم عادت نداشت غصه ی چیزی را بخورد. نه این که آدم شادی باشد، نه، اما سازگار بود؛ به همان معنایی که مشاورهای خانواده می گویند زنها باید باشند. به قول معروف با بد و خوب من می ساخت. مادرزنم هیچ وقت باورش نشد که من زنم را دوست دارم. شاید هم حق داشت. چون خودم هم گاهی باورم نمی شد. عاشقش نبودم، به آن معنا که در قصه ها مینویسند. اما از بعضی کارهاش خوشم می آمد. مثلاً وقتی حرف می زد دستش را می کرد توی موهایش و آنها را به هم می پیچاند. یا وقتی راه می رفت مدام پشت دامنش را صاف می کرد.
پسرم سرش را توی دامن خاله اش گذاشته و چشمهاش را بسته است اما می دانم که خواب نیست. همیشه عادت دارد خودش را به خواب بزند. اینجوری زنم را گول می زد تا دست از سرش بردارد. اما اینبار خاله اش، گول او را نمی خورَد و همچنان با موهای فرفری اش، که شبیه موهای زنم بود، بازی می کند. صورتش سفیدِ سفید شده و رنگش پریده و از گریه ی زیاد، زیر چشمهاش پف زشتی پیدا شده.
هیچوقت نفهمیدم چرا فامیل زنم بیشتر از فامیل من توی خانه مان برو بیا داشتند. مادرزنم از من خوشش نمی آید. به نظرش من آدم بیخیالی ام. شاید به خاطر همین بود که سه روز از هفته را توی خانه ی ما بود و زیر گوش دخترش می خواند. البته می دانستم که همه ی حرفهاش صدمن یه غاز است؛ که مثلاً به شوهرت زیاد رو نده، نذار سوارت بشه، نذار بهت دستور بده... و از این حرفها. نمی دانم مادرزنم چه اصراری داشت که ثابت کند توی گله ی زندگی ما، من گرگ هستم و زنم بره! البته من که حرفهاش را نمی شنیدم اما حدس می زنم همچین چیزهایی زیر گوش زنم می خواند. وقتی هم می رفت، زنم انگار نه انگار که مادرش آنجا بوده، روزش همان بود که بود.
بعضی وقتها از دست زنم عاصی می شدم. مخصوصاً شبها. عادت بدی داشت که وقتی می خوابید پاهایش را توی شکمش جمع کند و من دیگر نمی توانستم خودم را توی تخت ولو کنم. گاهی کفرم در می آمد اما صدایم نه. می ترسیدم فکر کند همین تختی را هم، که البته جهیزیه ی خودش بود از او دریغ می کنم. هرچه باشد قلمرو مشترک بود. گاهی وقتها آرزو می کردم کاش زنم نبود. آن وقت همة تخت مال من می شد و می توانستم شبها از این سر تا آن سر تخت غلت بخورم.
صدای جیغ مادرزنم دوباره بلند میشود. همان حرفهای تکراری این دو روز، که دخترش پرپر شد، که جوانمرگ شد، که نوهاش بی مادر شد، که صورتش مثل ماه بود. البته ماه که نبود اما خب دو چالِ زیر گونه هایش او را نمکی می کرد. مخصوصاً وقتی لبخند می زد. همیشه هم بیخودی لبخند می زد. حتی وقتی غر می زدم که چرا روزنامه های مرا یک جا جمع کرده و من آن صفحه ای را که می خواندم گم کردم، لبخند می زد و صفحه ی مرا از لای روزنامه ها بیرون می کشید. حتی وقتی زیرپوشم را به اشتباه لابه لای لباس زیرهای خودش توی کشوی کمد می گذاشت و من نیم ساعت تمام دور خودم توی اتاق می گشتم و پیدایش نمی کردم و در آخر می دیدم که زنم زیرپوش به دست توی آستانه در اتاق ایستاده، به من لبخند می زد. واقعاً کفرم را در می آورد چون باز یادش رفته بود که من چه وسواس عجیبی دارم، که لباسهام باید از لباسهای بقیه جدا باشد، که وقتی لباسهام بوی عطر زنانه می گیرد تمام تنم مورمور می شود.
مادرزنم جیغ می کشد و کشیده ی ملایمی می زند توی صورت خودش. خاله ی زنم او را بغل می کند و خودش زور می زند تا اشکش کمی سرازیر شود. نگاهم می افتد به عکس زنم که روی میز در محاصره ی خرماها و حلواهای تزئین شده و دو شمع بلند سیاه است. صورتش در قاب نوار سیاه جور مخصوصی شبیه فیلمها شده. یاد سریال های تلویزیونی می افتم که همیشه در آنها مرگ و میری هست و همیشه هم دکور اتاق عزاداری یک شکل، و می بینم که اتاق خانة ما هم همان شکلی شده است. زنم توی عکس می خندد یا انگار من خیال می کنم که می خندد. اما دندان های ریز و سفید و یکدستش دیده می شود. از خنده اش خنده ام می گیرد. گوشه ی لبم جمع می شود و بالا می پرد. خیلی زور می زنم که جلویش را بگیرم چون می دانم اگر بپرد اولین هدفش، مادرزنم است.
ناگهان به یاد یک شخصیت داستانی می افتم. نمی دانم در کدام کتاب و از کدام نویسنده. من که اهل خواندن به آن معنا نیستم و جز روزنامه هایی با تیترهای تکراری حوصله ی خواندن چیز دیگری را ندارم. اما زنم کتاب می خواند. نه آنطور که علما می خوانند، نه. اما گهگاهی که می رسیدم خانه، می دیدم کتابی روی میز بسته است و زنم نشانه ای لابه لای آن گذاشته تا صفحه را گم نکند. اما هیچوقت ندیدم وقتی من خانه هستم کتاب بخواند، نمی دانم چرا اما می دانستم که کتابخانة کوچکی هم دارد که خودش را توی کمد پنهان کرده بود. کتابخانه را می گویم. زنم کتابهایش را داخل کمد میچید.
آن شخصیت داستانی را که به یادش افتادم، زنم برایم تعریف کرده بود: مردی که در مرگ مادرش یک قطره اشک هم نریخت. نه آن که زنم کتابهایی را که می خواند برایم تعریف کند، نه. آن را گفت تا ازم بپرسد آیا چنین چیزی ممکن است؟ نمی دانستم آن لحظه چه جوابی باید به او بدهم. آخر به نظرم ممکن بود. اما ترسیدم مرا به سنگدلی متهم کند. اگرچه می دانم که نمی کرد. زنم عادت نداشت درباره ی من اظهار نظر کند. گفتم که به طرز عجیبی سازگار بود. اما با پسرم اینطور نبود و من گاهی دلم می خواست جای پسرم باشم. گاهی که پسرم لجش را در می آورد و کفشهایش را عمداً لنگه به لنگه می پوشید، زنم با دست می زد پسِ گردنش. اول مرا با این کار عصبانی می کرد. هیچ از توسری خوربودن پسرم خوشم نمی آمد اما تا می آمدم به خودم بجنبم و حرفی بزنم زنم بلند می شد و آرام دست می کشید روی سر پسرم و ردش می کرد که برود و صدای مرا هم می برید. به نظرم زنم توی خانه ی من سلطنت می کرد بیآن که دستوری بدهد یا عصبانی بشود و دادی بزند؛ درست مثل گوسفندی که گرگهای گله را رامِ خود کرده باشد!
راهم را توی هال باز می کنم که جلوی پرتاب لبخندم را به سمت مادرزنم بگیرم. عمه ی بزرگم را می بینم که تلفن را به دست گرفته و تند و تند سفارش شام می دهد. به تلفن سیاه و قدیمی خانه نگاه می کنم. وقتی می گویم قدیمی منظورم عهد رضاشاه است. زنم عاشق عتیقه جات بود و یکی از آنها همین تلفن بود. عادت بد دیگری که داشت این بود که با تلفن زیاد حرف می زد. شاید مثلاً با دخترخاله ها و دوستان دوران مدرسه و ... و شاید به همین خاطر بود که وقتی می آمدم خانه، حرف زیادی برای گفتن نداشت. انگار حرفهاش ته می کشید. نه آن که وقتی من خانه هستم با تلفن حرف بزند نه، اما هروقت و ساعتی که از کارخانه زنگ می زدم، صدای بوق اشغالی تلفن، خبرچینیِ او را می کرد. تلفن سیاه و قدیمی مرا به یاد فیلم «ناصرالدین شاه، آکتور سینما» می انداخت. بی دلیل هم. چون توی آن فیلم که تلفن نبود، دوربین فیلمبرداری بود. به هر حال وقتی می دیدمش تنم مورمور می شد چون یادم می افتاد که شیفته ی این تلفن های بی سیم هستم و وقتی مرد همسایه را می دیدم که روی تراس خانه اش با زیرشلواری و تلفن بی سیم حرف می زند بدجوری حسودی ام می شد. انگار از این ژست خوشم می آمد. اما گفتم که زنم عاشق عتیقه جات بود و من به مناسبت اولین سالگرد عروسی مان، این تلفن را از یک سمساری برایش خریدم که مثلاً خوشحالش کنم. انصافاً هم بال در آورد و گفت که حالا می فهمد من چقدر دوستش دارم. اما آن روز یادم هست که اتفاقی از رادیوی تاکسی شنیدم که یک مشاور خانواده می گفت: همسرتان را با هدایایی که آنها دوست دارند خوشحال کنید نه با هدایایی که خودتان دوست دارید. وقتی از تاکسی پیاده شدم چشمم خورد به یک مغازه سمساری، و عتیقه پرستی زنم باعث شد که بپیچم توی مغازه. حالا این که دوستش داشتم و آن تلفن سیاه و زشت و بدقواره را خریدم یا نه، نمی دانم.
می خواهم بپیچم توی اتاق خواب که برمی خورم به دخترخاله های زنم. دوتایی چیک توچیک هم نشسته اند و موهای رنگ کرده شان را از زیر روسری سیاه پریشان کرده اند که یعنی عزادارند. از کنارشان رد می شوم و فقط یک جمله از حرفهاشان را می شنوم که: مگه میشه سکته کرده باشه. کاش پلیس را هم خبر می کردند!
باز تیر لبخندم دارد شلیک می شود که جلوی پرتابش را می گیرم. این دیگر از آن حرفهاست! پلیس؟! مگر فیلم سینمایی است؟ یادم می آید که دکور خانه شبیه سریال های تلویزیونی شده است، پس بد نمی شد اگر خانم مارپل را هم خبر می کردیم. دیگر نور علی نور می شد. حتماً مادرزنم زودتر از هرکسی، متهم ردیف اول را به پلیس معرفی می کرد. همان داستان همیشگی. مظنون اول، شوهر مقتول است؛ چون تنها کسی است که شب پیش کنار مقتول بوده. و دلایل هم کاملاً به ماجرا می آمد. قاتل، مقتول را دق داده است و یا مقتول، سازگار بوده. آخر من که نه دستِ بزن داشتم و نه معتاد بودم. پس ظاهراً کارآگاه خصوصی باید در حواشی حادثه، به دنبال دلیل قتل می گشت. مثلاً ببیند آیا پای زن دیگری در میان نیست؟
گاهی وقتها توی خیالم تصور می کردم زنم عوض شده و یکی دیگه جای او، زنم است. یا وقتی می آیم خانه یک زن دیگر توی خانه است. یک زن با موهای بلوند و صاف. آخر موهای زنم سیاه و پیچ در پیچ بود. گفتم که از این که با دست موهاشو می پیچاند، خوشم می آمد اما سیاه بودنش گاهی توی ذوقم می زد. تصوراتم درباره ی زن موبور گاهی خیلی دنبالهدار می شد و حتی توی خیالم یک شبانه روز با او زندگی می کردم اما صبح که از خواب بیدار می شدم، می دیدم زنم کنارم خوابیده و پاهایش را توی شکمش جمع کرده. از دیدنش ناراحت نمی شدم چون می دانستم تا یک ساعت دیگر صبحانه حاضر و آماده روی میز است.
اما زن خیالی که به درد پرونده ی پلیس نمی خورَد. هر چه می گردم در عالم واقعی ام زنی را پیدا نمی کنم. آخر در آن کارخانه ی رو به ورشکستگی، آن هم در قسمت خدمات فنی و بین آن همه کارگر ریز و درشت، زن کجا بود که پایش در میان باشد! نه، این دلیل چندان محکمه پسند نبود. پس انگیزه ی قتل چه بوده؟ خیانت زنم! این حرف را چه کسی زد؟ شاید خواهرم. نمی دانم. می گردم دنبال رگه هایی از خیانت زنم.
زنم از آن زنهایی بود که توی فامیل محبوبیت داشت. فکر می کنم به خاطر سازگاری اش بود و البته چال زیر گونه ها. اما سازگاری اش با مردهای دیگر طوری بود که هیچ نشانه ای از دلبری زنانه نداشت. نه! این وصله هم که به او نمی چسبید.
از توی هال وارد اتاق خواب می شوم. زنم را می بینم که روی تخت خوابیده و پاهایش را توی شکمش جمع کرده. از این فاصله که نگاه می کنم دلم برای خودم می سوزد. چون می بینم از آن قلمرو مشترک، عرضِ خیلی کمی برای من باقی مانده و تازه می فهمم چرا شبها آرزو می کردم زنم نبود. عرضِ کم تختخواب، نفسم را تنگ می کند. به سرم میز ند شاید این نفس تنگی برای پلیس سر نخ خوبی باشد!
می خواهم از اتاق بیرون بروم. شاید بتوانم دلیلی برای مادر زنم بیاورم تا باور کند که دخترش را دق نداده ام. اما برمی گردم و به تخت نگاه می کنم. اینبار خالی است. نفس عمیقی می کشم و با خودم فکر می کنم امشب می توانم یک غلت بزرگ از این سر تخت تا آن سر تخت بزنم.
م. سپنتا