آگاهی

  

آگاهی

 

شفافيتی است که از ورايش بر همه چيزی می ‌توان نگريست

 

نگاهی است که با نگريستن به خويش هيچ نمی ‌تواند ديد.

 

واژه‌ ها، دستکش‌ های خاکستری، غبار ذهن بر پهنه‌ ی علف،

 

آب، پوست،

 

نام ‌های ما

 

ميان من و تو

 

ديوارهايی از پوچی برافراشته است که هيچ شيپوری آنها را فرو

 

نمی ‌تواند ريخت.

 

نه روياها ما را بس است ــ رويايی آکنده از تصاوير شکسته ــ

 

نه هذيان و رسالت کف آلودش

 

نه عشق با دندان‌ ها و چنگال‌ هايش.

 

 

اکتاویو پاز

ترجمه احمد شاملو

زن ها فرشته اند

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...  

 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ....

 

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی

 ازدواج کنی ... 

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... 

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...   

     

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...     

  

او مادر می شود و همه جا می پرسند .....  نام  پدر......


 

دکتر علی شریعتی

سکوتم را مکن باور

سکوتم را مکن باور

 

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

 

من آن خرمن

 

من آن انبار باروتم

 

که با آواز یک کبریت

 

آتش می شوم یک سر

 

هزاران شعله سرخ کنار هم

 

سکوتم را مکن باور

 

تمام این قفس ها را

 

تمام حسرت و این ترس ها را

 

من به دستانی که می خواهد رها باشد

 

شکستی سخت خواهم داد!

 

سکوتم را مکن باور

 

من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم

 

که آواز رهایی

 

شعر هر روز است زیر لب

 

سکوتم را مکن باور

 

من آخر با امید ناب آزادی

 

تمام بغض ها را

 

کینه ها را

 

اندوه ها را

 

با گلوی یک جهان فریاد آزادی

 

شکستی سخت خواهم داد

 

سکوتم را مکن باور

 

که فردا را همانگونه که می خواهم

 

همانگونه که باید باشد اما نیست

 

می سازم

 

سکوتم را مکن باور


 

چرا عاشق می شویم؟

 

 

بشریت در آغاز، وجودش تنها به دو جنس نر و ماده خلاصه نمی شد، بلکه سه نوع بودند که سومی، هم خاصیت مردی داشت و هم خصوصیت زنی را. اما از آن نوع مشترک، امروز جز نامی برجای باقی نمانده که آن را هم در موارد دشنام و ناسزا به کار می برند. علاه بر این انسان در آن روزگاران، شکلی گرد داشت و پشت و پهلوهایش دایره ای را تشکیل می دادند. و از آن گذشته دارای چهار دست و چهار پا بود و دو چهره کاملاً همانند هم داشت که در دو طرف سر و بر روی گردن که آن هم گرد و دایره شکل بود قرار داشت. و همچنین چهار گوش و دو آلت تناسلی داشت و دیگر اعضای بدنش نیز به همین تناسب بودند.

 

انسانهای آن زمان قدرتشان فوق العاده بود و غرورشان بی پایان و به خود مغرور بودند تا آنجا که بر آن شدند تا بر خدایان یورش برند...  از این روی زئوس و دیگر خدایان در آسمان شورای مشورتی تشکیل دادند تا بیندیشند که چگونه باید از عهده این انسانها بر آیند، ولی فکرشان به جایی نرسید. زیرا از سویی هلاکت این نوع بشر را که قربانی ها به درگاهشان می کرد، پذیرا نبودند و از طرف دیگر ظهور گستاخی و عناد و سرکشی او را برنمی تافتند. تا آنکه زئوس راه چاره ای یافت که هم انسان زنده بماند و هم دست از گستاخی بردارد. او گفت: من می خواهم که هم اکنون آنها را از میانه به دو نیم کنیم. بدین گونه آنها، هم ضعیفتر می شوند و هم برای ما مفیدتر، زیرا عده پرستندگان ما هم دوبرابر می شود. از این طرح آنها روی دو پا خواهند ایستاد و راست راه خواهند رفت و اگر باز هم گستاخی کنند، بار دیگر آنها را به دو نیم خواهیم کرد تا فقط یک پا داشته باشند...

 

بدین گونه انسانهای نخستین به دو نیمه شدند و چون این عملیات پایان یافت، هریک از آن دو نیمه ی دور مانده از اصل خویش روزگار وصل خویش را باز می جست و با تلاش به اتصال با نیم دیگر بازوان خویش را به گِردش حلقه می زد تا مگر از او دور نماند و به حالت پیشین خود باز گردد ولی میسر نمی شد. پس جمیع آن نیمه ها به اعتصاب پرداخته، بر آن شدند که هیچ یک بدون دیگری کاری انجام ندهد. و در نتیجه همگی ناتوان گردیده، پیاپی از بی نوایی می مردند و هر نیمه چه مرد و چه زن، که هنوز زنده بودند نیم دیگر خود را همچنان در آغوش می داشت تا خود نیز بدو ملحق گردد.

 

زئوس چون این حالت را بدید دلش به رحم آمد و تدبیری دیگر اندیشید. پس آلات تناسلی آنها را به جلو برگردانید، تا وقتی نیمه نر و ماده یکدیگر را در آغوش می کشند، سبب تداوم نسل آنها فراهم گردد. و چون این دو نیمه ی نر و ماده با هم جمع گردند سبب تلذذ و بهره مندی آنها با یکدیگر شود.

 

از آن وقت عشق متبادلی میان افراد نوع بشر پدید آمد و طبایع متوافق و هماهنگی نهادشان را به هم پیوست. تا – در نتیجه- هر دو فرد را یکی گردانیده و ترس و وحشت نیمه های از هم جدا گشته را تسکین داد و با این پیوند است که ما می خواهیم زخم جدایی را شفا داده و بدین وسیله به اصل خود بازگردیم...

 

پس بین هریک از این نیمه ها، همیشه دوستی ای صادق و همدمی مخلص و ناب و خوش و خرسند برقرار است، بدان­ گونه که بر وفق طبیعت و مراد او باشد. به طوری که هرکدام از آنها حتی تحمل یک لحظه جدایی از دیگری را پذیرا نمی شود. ... و حاضر است سراسر عمر خویش را با معشوق بازیافته ی خود به سر برد، اما اگر از او علتش را بپرسی نمی تواند پاسخ آن را جواب گوید، چه پیوند عشق آنها با هم، به سبب بهره مندی عاشقانه نمی باشد، بلکه آن، چیزی ماورای روح و جان آنهاست که زبان تاب بیان آن نیست و خود به ابهام، آن را درک می کنند. و نهایت آرزو خواست آنها، وحدانیت و درهم یکی شدن است، و سبب این امر هم این است که ما از ازل چنین بوده ایم و آرزوی رسیدن به آن وضع آغازین را ما عشق می نامیم.

 

 

برگرفته از «ضیافت» افلاطون

ترجمه محمدعلی فروغی، صص 80 - 85

 

 

دوسالگرد مردی که عاشقانه آرامی برای زندگی سرود.

هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

 

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

 

و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

 

(بار دیگر شهری که دوست می داشتم)

 

دوسال از کوچ آرام و عاشقانه مردی می گذرد که همه عمر با شعارهایش زیست. در استقامتی پایدار، برای ایرانی که دوستش داشت و برای بچه های ایران.

 

 

مردی که در لفافه شعارهای خویش گم نشد، و باور داشت که «هر انسان واقعی، در زندگی، پایبند به اصولی است که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول، منحرف نمی شود» (۱). و بحق به اصول خویش پایبند ماند. چه آن زمان که در دوره خفقان حزب توده در ایران، کتابهای ارزشمندش در کتابفروشی ها خاک می خورد، چه آن زمان که برای تامین معاش بر روی پارچه و لباس نقاشی می کرد، چه آن روزهایی که برای اولین بار در سینمای ایران با ساخت مجموعه ۳۶ قسمتی «آتش بدون دود» در گرمای طاقت فرسای ترکمن صحرا، به امید تطهیر سینمای ایران با فیلم فارسی ها مقابله کرد، چه آن لحظاتی که پای پیاده در کنار یاران وفادارش وجب به وجب خاک ایران را گشت، عکسها گرفت، فیلمها ساخت تا در موسسه ی «ایران پژوه»، ایران را زنده کند، چه آن همه تلاش بی وقفه برای ساخت مجموعه طولانی «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن»، برای تغییر نظام آموزشی کودکان و چه آن زمان که پس از انقلاب آماج تیر بدگویی های حاسدان و «شبه روشنفکران» بود...

 

از نادر گفتن، روزها بلکه سالها فرصت لازم است تا آن عمر پرمایه را یکی یکی برشمرد و آن همه خدمت به ایران زمین و آن هنر دیرین او در نوشتن و همیشه نوشتن را به صفحه آورد.

 

از نادر گفتن برای من که سالها با او - با قلم و زبان او - زندگی کرده ام کار سختی است چرا که نادر یک شخص نبود بلکه همه ذهن و زبانش جهانی از عشق و ایمان و باور بود. نادری که داستان نوشت، شعر سرود، نقاشی کرد، فیلم ساخت، خطاطی کرد، آهنگ ساخت، عکاسی کرد و...

 

و حال در ۱۶ خرداد، دومین سالگرد کوچ آرام او را به سوگ می نشینم و به یاد چهلمین نامه از نامه های کوتاه او به همسرش، اشک نخواهم ریخت و تنها راضی ام به جاودانگی او.

*****

پی نوشتی که پ ن نیست: 

این خبر برای آن دسته از عزیزانی است که می خواهند نادر ابراهیمی را بیشتر بشناسند:

سه شنبه، هجدهم خرداد ماه 1389، ساعت شش عصر مراسم دومین سالگرد درگذشت نویسنده، فیلمنامه نویس و کارگردان فقید، نادر ابراهیمی در خانه ی هنرمندان برگزار می شود. در این مراسم فیلم مستند زندگی نادر ابراهیمی با عنوان «ریشه در خاک» ساخته محمد خلیل زاده به نمایش درخواهد آمد.

 

 

آدرس: خیابان کریمخان زند، خیابان ایرانشهر شمالی، خانه هنرمندان، تالار بتهون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- ابن مشغله

قلعه حیوانات

بی شک همه ی شما رمان مشهور «قلعه حیوانات» نوشته جرج ارول[1] را خوانده اید. نویسنده هندی تباری که در سال 1945 با این رمان به شهرت رسید و پس از آن کتاب «1984» او نیز از محبوبیتی عام برخوردار شد.

 

                                     

 

اما قلعه حیوانات در سراسر جهان تا میلیونها نسخه به فروش رسید. شاید دلیل اصلی این شهرت، نه تنها ساختار داستان و نوع فابل و زبان تمثیلی آن است که محتوای سیاسی کتاب برای همه مردم جهان نوعی همذات پنداری ایجاد می کند.

 

قلعه حیوانات اگرچه روایتی از تاریخ کمونیسم را برملا می کند و بوضوح سرگذشت هر «رفیق» را را در طول شکل گیری این حزب در شوروی و اشاعه آن در سایر کشورها به تصویر می کشد و شعارهای کارگرمدارانه و تساوی حقوق آنها را نشان می دهد، لیکن، هر نوع بشر اجتماعی در هر کجای دنیا که باشد و طعم انقلاب را چشیده باشد براحتی می تواند خود را جزئی از قلعه حیوانات محسوب کند. چرا که این کتاب سرگذشت هر انقلابی در هر کجای جهان است و طول عمر آن از تولد تا رشد و افول!

 

من پس از سالها چندی پیش دوباره این رمان را خواندم و در کمال تعجب دیدم چقدر اشخاص داستان برایم آشنایند؛ چه «میجر» پیر که همچون پیامبری راه حیوانات را روشن کرد و آنها را به بردگی و استبداد آگاهانید؛ چه «سنوبال» جوان که می توانست جانشین خوبی برای میجر پیر شود و فکرهای نابی برای سعادت حیوانات در سر داشت اما به خیانت متهم و طرد شد؛ چه «ناپلئون» ریاکار که با کمک «سکوئیلر» فصیح توانست سایر حیوانات را با شعارهای زیبا و افکاری غلط فریب دهد و به اهداف خوک محورانه خود پر و بال دهد و آن تساوی حقوق آرمانی حیوانات در پایان به رویایی برای حیوانات تبدیل و هر آنچه خوب بود از آن خوکان شد و چه سایر شخصیت ها، همگی برای من نیز که از نسل انقلابم و غیرمستقیم انقلاب را از سر گذرانده ام و شاید انقلابهایی نیز پیش رو داشته باشم، سمبلی واضح و روشن بود.

 

و فکر می کنم بد نیست که همه ما باز هم این کتاب ماندگار را بخوانیم تا سرنوشت انقلابها را بدانیم. تا بدانیم حتی اگر در پی انقلاب هستیم و یا آرزومند آن، ممکن است از کجا به کجا برسیم. این کتاب به نظر من نوعی روشنگری است برای همه مردم یک جامعه.

 

 بسیاری از الفاظ این کتاب شاید برای شما نیز تداعی گر حقایقی ملموس در جامعه و سیاست مان باشد. همچون:

 

- سنوبال در یراق خانه رومیزی کهنه ی سبزی پیدا کرده بود و رویش سمی و شاخی با رنگ سفید نقاشی کرده بود و این پرچم روزهای یکشنبه در حیاط افراشته می شد. سنوبال می گفت: «رنگ پرچم سبز است برای اینکه نشانه ی مزارع سرسبز انگلستان باشد و سم و شاخ علامت جمهوری آینده حیوانات است که پس از قلع و قمع انسانها برپا خواهد شد.

 

- حیوانات دیگر چیزی به خاطرشان نمی آمد و معیاری نداشتند که زندگی کنونی خود را با آن قیاس کنند. فقط آمار و ارقام سکوئیلر بود که به طور ثابت نشان می داد همه چیز روز به روز در حال بهبود است.

 

- سکوئیلر به حیوانات می گفت که مثلاً خوکها باید هر روز برای چیزهای مرموزی که آنها را پرونده، گزارش، پیش نویس و اساسنامه می گویند فعالیت کنند...

 

- حیواناتی به دنیا آمده بودند که انقلاب برایشان حکم افسانه دوری داشت که دهن به دهن به آنها رسیده باشد.

 

- شنیده می شد که مرغی به مرغ دیگر می گوید: «تحت توجهات رهبر ما رفیق ناپلئون من ظرف شش روز پنج تخم کرده ام.»

 

و مهمترین جمله این کتاب جمله ای است که امروز در انگلستان به شکل ضرب المثل در آمده است:

 

«همه حیوانات برابرند اما بعضی برابرترند.»

 



[1] - نام اصلی او اریک بلیر Eric Blair  است.

داستان: تختخواب

 

زنم مرد. دو روز پیش. روز که نبود. شب توی خواب ایست قلبی کرد. من که نفهمیدم کی؟! چه ساعتی؟! و حتی اون لحظه چه شکلی شده بود؛ صورتش، چشمهاش؟ وقتی خواب بود، پشتم را به او کرده بودم. نه که با او قهر بوده باشم، نه. عادتم بود.

 

 مادرزنم می­ گفت زنم دق کرده. اما من می­ دانم که زنم دق نکرد. چون در یک لحظة کوتاه مرد. قبل از آن هم از چیزی حرص نخورد. زنم عادت نداشت غصه ی چیزی را بخورد. نه این که آدم شادی باشد، نه، اما سازگار بود؛ به همان معنایی که مشاورهای خانواده می ­گویند زنها باید باشند. به قول معروف با بد و خوب من می ­ساخت. مادرزنم هیچ وقت باورش نشد که من زنم را دوست دارم. شاید هم حق داشت. چون خودم هم گاهی باورم نمی ­شد. عاشقش نبودم، به آن معنا که در قصه ­ها می­نویسند. اما از بعضی کارهاش خوشم می ­آمد. مثلاً وقتی حرف می­ زد دستش را می ­کرد توی موهایش و آنها را به هم می­ پیچاند. یا وقتی راه می ­رفت مدام پشت دامنش را صاف می ­کرد.

 

پسرم سرش را توی دامن خاله­ اش گذاشته و چشمهاش را بسته است اما می ­دانم که خواب نیست. همیشه عادت دارد خودش را به خواب بزند. اینجوری زنم را گول می­ زد تا دست از سرش بردارد. اما اینبار خاله ­اش، گول او را نمی ­خورَد و همچنان با موهای فرفری ­اش، که شبیه موهای زنم بود، بازی می ­کند. صورتش سفیدِ سفید شده و رنگش پریده و از گریه ی زیاد، زیر چشمهاش پف زشتی پیدا شده.

 

هیچوقت نفهمیدم چرا فامیل زنم بیشتر از فامیل من توی خانه ­مان برو بیا داشتند. مادرزنم از من خوشش نمی ­آید. به نظرش من آدم بی­خیالی­ ام. شاید به خاطر همین بود که سه روز از هفته را توی خانه ی ما بود و زیر گوش دخترش می­ خواند. البته می ­دانستم که همه ی حرفهاش صدمن یه غاز است؛ که مثلاً به شوهرت زیاد رو نده، نذار سوارت بشه، نذار بهت دستور بده... و از این حرفها. نمی ­دانم مادرزنم چه اصراری داشت که ثابت کند توی گله ی زندگی­ ما، من گرگ هستم و زنم بره! البته من که حرفهاش را نمی ­شنیدم اما حدس می ­زنم همچین چیزهایی زیر گوش زنم می ­خواند. وقتی هم می رفت، زنم انگار نه انگار که مادرش آنجا بوده، روزش همان بود که بود.

 

بعضی وقتها از دست زنم عاصی می ­شدم. مخصوصاً شبها. عادت بدی داشت که وقتی می­ خوابید پاهایش را توی شکمش جمع کند و من دیگر نمی ­توانستم خودم را توی تخت ولو کنم. گاهی کفرم در می­ آمد اما صدایم نه. می­ ترسیدم فکر کند همین تختی را هم، که البته جهیزیه ی خودش بود از او دریغ می ­کنم. هرچه باشد قلمرو مشترک بود. گاهی وقتها آرزو می ­کردم کاش زنم نبود. آن وقت همة تخت مال من می ­شد و می ­توانستم شبها از این سر تا آن سر تخت غلت بخورم.

 

صدای جیغ مادرزنم دوباره بلند می­­شود. همان حرفهای تکراری این دو روز، که دخترش پرپر شد، که جوانمرگ شد، که نوه­اش بی ­مادر شد، که صورتش مثل ماه بود. البته ماه که نبود اما خب دو چالِ زیر  گونه­ هایش او را نمکی می ­کرد. مخصوصاً وقتی لبخند می ­زد. همیشه هم بیخودی لبخند می ­زد. حتی وقتی غر می ­زدم که چرا روزنامه­ های مرا یک جا جمع کرده و من آن صفحه ­ای را که می­ خواندم گم کردم، لبخند می ­زد و صفحه ی مرا از لای روزنامه­ ها بیرون می­ کشید. حتی وقتی زیرپوشم را به اشتباه لابه لای لباس زیرهای خودش توی کشوی کمد می ­گذاشت و من نیم ساعت تمام دور خودم توی اتاق می گشتم و پیدایش نمی ­کردم و در آخر می ­دیدم که زنم زیرپوش به دست توی آستانه در اتاق ایستاده، به من لبخند می ­زد. واقعاً کفرم را در می ­آورد چون باز یادش رفته بود که من چه وسواس عجیبی دارم، که لباسهام باید از لباسهای بقیه جدا باشد، که وقتی لباسهام بوی عطر زنانه می­ گیرد تمام تنم مورمور می شود.

 

مادرزنم جیغ می ­کشد و کشیده ی ملایمی می­ زند توی صورت خودش. خاله ی زنم او را بغل می ­کند و خودش زور می ­زند تا اشکش کمی سرازیر شود. نگاهم می ­افتد به عکس زنم که روی میز در محاصره ی خرماها و حلواهای تزئین شده و دو شمع بلند سیاه است. صورتش در قاب نوار سیاه جور مخصوصی شبیه فیلمها شده. یاد سریال ­های تلویزیونی می ­افتم که همیشه در آنها مرگ و میری هست و همیشه هم دکور اتاق عزاداری یک شکل، و می ­بینم که اتاق خانة ما هم همان شکلی شده است. زنم توی عکس می ­خندد یا انگار من خیال می­ کنم که می­ خندد. اما دندان های ریز و سفید و یکدستش دیده می ­شود. از خنده ­اش  خنده ­ام می ­گیرد. گوشه ی لبم جمع می ­شود و بالا می ­پرد. خیلی زور می­ زنم که جلویش را بگیرم چون می دانم اگر بپرد اولین هدفش، مادرزنم است.

 

 ناگهان به یاد یک شخصیت داستانی می ­افتم. نمی ­دانم در کدام کتاب و از کدام نویسنده. من که اهل خواندن به آن معنا نیستم و جز روزنامه ­هایی با تیترهای تکراری حوصله ی خواندن چیز دیگری را ندارم. اما زنم کتاب می ­خواند. نه آنطور که علما می ­خوانند، نه. اما گهگاهی که می ­رسیدم خانه، می ­دیدم کتابی روی میز بسته است و زنم نشانه ­ای لابه­ لای آن گذاشته تا صفحه را گم نکند. اما هیچوقت ندیدم وقتی من خانه هستم کتاب بخواند، نمی ­دانم چرا اما می­ دانستم که کتابخانة کوچکی هم دارد که خودش را توی کمد پنهان کرده بود. کتابخانه را می ­گویم. زنم کتابهایش را داخل کمد می­چید. 

 

آن شخصیت داستانی را که به یادش افتادم، زنم برایم تعریف کرده بود: مردی که در مرگ مادرش یک قطره اشک هم نریخت. نه آن که زنم کتابهایی را که می­ خواند برایم تعریف کند، نه. آن را گفت تا ازم بپرسد آیا چنین چیزی ممکن است؟ نمی ­دانستم آن لحظه چه جوابی باید به او بدهم. آخر به نظرم ممکن بود. اما ترسیدم مرا به سنگدلی متهم کند. اگرچه می ­دانم که نمی ­کرد. زنم عادت نداشت درباره ی من اظهار نظر کند. گفتم که به طرز عجیبی سازگار بود. اما با پسرم اینطور نبود و من گاهی دلم می  خواست جای پسرم باشم. گاهی که پسرم لجش را در می ­آورد و کفشهایش را عمداً لنگه به لنگه می­ پوشید، زنم با دست می­ زد پسِ گردنش. اول مرا با این کار عصبانی می­ کرد. هیچ از توسری خوربودن پسرم خوشم نمی ­آمد اما تا می ­آمدم به خودم بجنبم و حرفی بزنم زنم بلند می ­شد و آرام دست می  کشید روی سر پسرم و ردش می­ کرد که برود و صدای مرا هم می ­برید. به نظرم زنم توی خانه ی من سلطنت می ­کرد بی­آن که دستوری بدهد یا عصبانی بشود و دادی بزند؛ درست مثل گوسفندی که گرگهای گله را رامِ خود کرده باشد!

 

راهم را توی هال باز می­ کنم که جلوی پرتاب لبخندم را به سمت مادرزنم بگیرم. عمه ی بزرگم را می  بینم که تلفن را به دست گرفته و تند و تند سفارش شام می­ دهد. به تلفن سیاه و قدیمی خانه نگاه می­ کنم. وقتی می­ گویم قدیمی منظورم عهد رضاشاه است. زنم عاشق عتیقه­ جات بود و یکی از آنها همین تلفن بود. عادت بد دیگری که داشت این بود که با تلفن زیاد حرف می­ زد. شاید مثلاً با دخترخاله  ها و دوستان دوران مدرسه و ... و شاید به همین خاطر بود که وقتی می ­آمدم خانه، حرف زیادی برای گفتن نداشت. انگار حرفهاش ته می­ کشید. نه آن که وقتی من خانه هستم با تلفن حرف بزند نه، اما هروقت و ساعتی که از کارخانه زنگ می­ زدم، صدای بوق اشغالی تلفن، خبرچینیِ او را می ­کرد. تلفن سیاه و قدیمی مرا به یاد فیلم «ناصرالدین شاه، آکتور سینما» می ­انداخت. بی ­دلیل هم. چون توی آن فیلم که تلفن نبود، دوربین فیلمبرداری بود. به هر حال وقتی می­ دیدمش تنم مورمور می­ شد چون یادم می ­افتاد که شیفته ی این تلفن­ های بی ­سیم هستم و وقتی مرد همسایه را می دیدم که روی تراس خانه ­اش با زیرشلواری و تلفن بی ­سیم حرف می ­زند بدجوری حسودی ­ام می­ شد. انگار از این ژست خوشم می­ آمد. اما گفتم که زنم عاشق عتیقه ­جات بود و من به مناسبت اولین سالگرد عروسی­ مان، این تلفن را از یک سمساری برایش خریدم که مثلاً خوشحالش کنم. انصافاً هم بال در آورد و گفت که حالا می ­فهمد من چقدر دوستش دارم. اما آن روز یادم هست که اتفاقی از رادیوی تاکسی شنیدم که یک مشاور خانواده می­ گفت: همسرتان را با هدایایی که آنها دوست دارند خوشحال کنید نه با هدایایی که خودتان دوست دارید. وقتی از تاکسی پیاده شدم چشمم خورد به یک مغازه سمساری، و عتیقه­ پرستی زنم باعث شد که بپیچم توی مغازه. حالا این که دوستش داشتم و آن تلفن سیاه و زشت و بدقواره را خریدم یا نه، نمی ­دانم.

 

می­ خواهم بپیچم توی اتاق خواب که برمی ­خورم به دخترخاله­ های زنم. دوتایی چیک توچیک هم نشسته ­اند و موهای رنگ کرده­ شان را از زیر روسری سیاه پریشان کرده­ اند که یعنی عزادارند. از کنارشان رد می ­شوم و فقط یک جمله از حرفهاشان را می­ شنوم که: مگه میشه سکته کرده باشه. کاش پلیس را هم خبر می ­کردند!

 

باز تیر لبخندم دارد شلیک می­ شود که جلوی پرتابش را می ­گیرم. این دیگر از آن حرفهاست! پلیس؟! مگر فیلم سینمایی است؟ یادم می ­آید که دکور خانه شبیه سریال ­های تلویزیونی شده است، پس بد نمی شد اگر خانم مارپل را هم خبر می­ کردیم. دیگر نور علی نور می ­شد. حتماً مادرزنم زودتر از هرکسی، متهم ردیف اول را به پلیس معرفی می ­کرد. همان داستان همیشگی. مظنون اول، شوهر مقتول است؛ چون تنها کسی است که شب پیش کنار مقتول بوده. و دلایل هم کاملاً به ماجرا می آمد. قاتل، مقتول را دق داده است و یا مقتول، سازگار بوده. آخر من که نه دستِ بزن داشتم و نه معتاد بودم. پس ظاهراً کارآگاه خصوصی باید در حواشی حادثه، به دنبال دلیل قتل می ­گشت. مثلاً ببیند آیا پای زن دیگری در میان نیست؟

 

گاهی وقتها توی خیالم تصور می­ کردم زنم عوض شده و یکی دیگه جای او، زنم است. یا وقتی می­ آیم خانه یک زن دیگر توی خانه است. یک زن با موهای بلوند و صاف. آخر موهای زنم سیاه و پیچ در پیچ بود. گفتم که از این که با دست موهاشو می ­پیچاند، خوشم می­ آمد اما سیاه بودنش گاهی توی ذوقم می زد. تصوراتم درباره ی زن موبور گاهی خیلی دنباله­دار می­ شد و حتی توی خیالم یک شبانه روز با او زندگی می ­کردم اما صبح که از خواب بیدار می ­شدم، می ­دیدم زنم کنارم خوابیده و پاهایش را توی شکمش جمع کرده. از دیدنش ناراحت نمی­ شدم چون می ­دانستم تا یک ساعت دیگر صبحانه حاضر و آماده روی میز است.

 

اما زن خیالی که به درد پرونده ی پلیس نمی ­خورَد. هر چه می ­گردم در عالم واقعی ­ام زنی را پیدا نمی کنم. آخر در آن کارخانه ی رو به ورشکستگی، آن هم در قسمت خدمات فنی و بین آن همه کارگر ریز و درشت، زن کجا بود که پایش در میان باشد! نه، این دلیل چندان محکمه­ پسند نبود. پس انگیزه ی قتل چه بوده؟ خیانت زنم! این حرف را چه کسی زد؟ شاید خواهرم. نمی­ دانم. می ­گردم دنبال رگه ­هایی از خیانت زنم.

 

 زنم از آن زنهایی بود که توی فامیل محبوبیت داشت. فکر می ­کنم به خاطر سازگاری اش بود و البته چال زیر گونه­ ها. اما سازگاری ­اش با مردهای دیگر طوری بود که هیچ نشانه ­ای از دلبری زنانه نداشت. نه! این وصله هم که به او نمی­ چسبید.

 

از توی هال وارد اتاق خواب می ­شوم. زنم را می ­بینم که روی تخت خوابیده و پاهایش را توی شکمش جمع کرده. از این فاصله که نگاه می ­کنم دلم برای خودم می­ سوزد. چون می ­بینم از آن قلمرو مشترک، عرضِ خیلی کمی برای من باقی مانده و تازه می ­فهمم چرا شبها آرزو می­ کردم زنم نبود. عرضِ کم تختخواب، نفسم را تنگ می­ کند. به سرم می­ز ند شاید این نفس تنگی برای پلیس سر نخ خوبی باشد!

 

می ­خواهم از اتاق بیرون بروم. شاید بتوانم دلیلی برای مادر زنم بیاورم تا باور کند که دخترش را دق نداده ­ام. اما برمی­ گردم و به تخت نگاه می­ کنم. اینبار خالی است. نفس عمیقی می­ کشم و با خودم فکر می­ کنم امشب می­ توانم یک غلت بزرگ از این سر تخت تا آن سر تخت بزنم.

 

 

م. سپنتا

 

 

 

 

درست بنویسیم (6)

5-1) املای کلمات عربی در فارسی

چنانکه گفتیم از میان 32 حرف الفبای فارسی، 8 حرف مخصوص عربی است:

ث، ح، ص، ض، ط، ظ، ع، ق

در نتیجه هر کلمه­ ای که این حروف در آنها به کار رفته باشد، کلمه ی عربی است. اگرچه این نکته را نباید نادیده گرفت که پس از ورود اعراب به ایران و اختلاط زبان فارسی و عربی، برخی واژگان فارسی و ترکی نیز با حروف عربی نوشته شد، مانند اصفهان (سپاهان)، شصت (شست)، صد (سد)، شطرنج (شترنج)، طاس (تاس)، طارم (تارم).

این امر از آن جهت بوده که مخرج تلفظ این کلمات به مخرج عربی نزدیکتر بوده است. بنا بر قاعده ی اصل اختیار اشهر بهتر است برخی کلمات را که در تاریخ ادبیات چندهزارساله ی ما کاربرد زیادی داشته است با همان حروف عربی بنویسیم؛ اما برخی کلمات را فارسی کنیم. پس،

 

ننویسیم

بنویسیم

طوس

توس

طپیدن

تپیدن

طهماسب

تهماسب

طهران

تهران

طهمورث

تهمورث

اطراق

اتراق

امپراطور

امپراتور

غلطیدن

غلتیدن

اطاق

اتاق

ایطالیا

ایتالیا

اطریش

اتریش

                               

برخی از اسم­ های خاص در کتب قدیم نیز با حروف عربی ثبت شده ­اند که بهتر است به همان شکل قدیم بنویسیم؛ مانند افلاطون، سقراط، فیثاغورث، ارسطو.

 

ادامه نوشته

به یاد داشته باش!

 

به تو عادت کرده ام، همین. نه آن که در این پس کوچه های با تو بودن، عادی شدنت را ره توشه ام کنم نه! به تو عادت کرده ام، مثل آن لحظه غریب که هوا برای من تنگ می شود و عادت هر روزه ام می شود نفس کشیدنی مدام، مثل آن رویارویی تقویم و زمان، که روزها را – مثل هر روز- از فراسوی شادی ها و غمان می گذراند و من عادت کرده ام به دیدن هرروزه اش.

نه! این تکرار ِتکرار ناپذیر روزهای من همچنان شیرین است، همچو دستان تو که در تکراری دلپذیر مرا زنده نگه می دارد.

من هر روز نشئه می شوم. در تو. و به تو  عادت کرده ام، همین. و این به معنای تکراری به سوی عادی شدن نیست.

*

پس، به یاد داشته باش! در این زمانه سیاهی و ظلمت، آنگاه که «پیام تسلیتی به روزنامه می فرستی» (۱) من به تماشای چشمان بارانی تو می نشینم و در لحظه لحظه ماندگاری ات «قایقی خواهم ساخت» (۲)... به یاد داشته باش! همواره به یاد داشته باش «با من بودن خوب است من می­ سرایمت!» (۳)

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- برداشتی از فروغ فرخزاد

۲- سهراب سپهری

۳- نصرت رحمانی