بادبادکی در باد...

 

دوست دارم با تو باشم چون هیچوقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق با هم نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر می کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آنچه در تو می بینم و هر آنچه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آنچه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به تو نیازمندم تا کمی بیشتر ... تا جوهر بیشتری کسب کنم. نمی دانم چطور بگویم! واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایت مندی درونی می کند چه می گوید؟... ژرفا، ژرف اندیشی، همین است! من یک بادبادک هستم، اگر کسی ماسوره را نگه ندارد، پرواز می کنم، می روم... و تو... جالب است، اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم...

 

از رمان «من او را دوست داشتم»

نوشته «آنا گاوالدا»

ترجمه ی الهام دارچینیان

نشر قطره

روزی که تو باز آیی...

 

 

 

 

ای شادی آزادی!

 

 روزی که تو بازآیی

 

با این دل غم پرور

 

من با تو چه خواهم کرد؟!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ. ن: عکس از: م. سپنتا

 

به مناسبت هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی

 

 

۲۵ اردیبهشت هر سال، به عنوان روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، زنده دار زبان پارسی، بهانه ای می شود تا شاهنامه پژوهان و فردوسی شناسان باز هم  از اثری در ادبیات کلاسیک فارسی سخن بگویند که پایانی ندارد. شاهنامه چه در ساختار روایی و کارکردها و خویشکاری اشخاص آن و چه در لغت و دستور پارسی دری، اثری است که همواره جا برای حدیثی نو و حلاوتی دیگر باز می گذارد.

 

امسال که هزارمین سال سرایش این اثر جاودان و ماندگار ایران زمین است بر ما نیز - که مدعی پژوهش در دانش ادب و زبان فارسی هستیم- فرض است که سخنی چند در این باب برانیم، هر چند که این قطره ای است از دریای بیکران شاهنامه.

 

هر بار که به هر بهانه ای شاهنامه را ورق می زنم بیش از گذشته در می یابم که شاهنامه برای من - و بی شک برای هر ایرانی- آیینه تمام نمای گذشته و نیاکان و سرنوشتم است و هر بار بیش از گذشته در این اقیانوس خود را غرق می کنم و گاه هنگام تدریس آن در کلاس های فارسی متعجب می شوم که دانشجویان امروز چرا آنچنان که باید از خواندن آن به هیجان نمی آیند و ابیاتش آنان را دگرگون نمی کند!!

 

به هر ترتیب در این رهگذر، گامی کوچک برخواهم داشت بر اندیشه ی فردوسی در  اثر جاودانه ی او شاهنامه:

 

«شاهنامه» نه تاریخ خشک حوادث و فرمانروایان،‌ نه افسانه و قصه‌ ی محض است، بلکه سراسر آن بیان جهان‌بینی انسانی و خردمندانه ‌ی فردوسی است. فردوسی بالاتر از یک شاعر بزرگ، حکیم و معلم بزرگ ملت ایران و تجسم یک ایرانی بزرگ آرمانی است. هر داستان شاهنامه حکمت ژرفی را در خود نهان دارد و در سرآغاز و سرانجام داستان، والاترین و ژرف‌ترین اندیشه ‌های حکیمانه به لحن مؤثری بیان شده است.

ادامه نوشته

فروغ را مي ستايم

 

 

 

اگر به خانه من آمدي برای من،

 

‌اي مهربان! چراغ بيار

 

 و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

 

احتمالا گم شده ام - سارا سالار

 

آخرين باري كه يك اثر خوب در داستان معاصر فارسي – دهه ي 80- خواندم رمان بي نظير «همنوايي شبانه اركستر چوبها» نوشته رضا قاسمي بود كه فكر مي كنم در بين آثار تازه همتايي ندارد چه به لحاظ فرم و چه محتوا.

بعد از آن هيچ كار خوبي نخواندم تا آن كه دو روز پيش دوست خوبم - یانوس- رمان «احتمالا گم شده ام»، اولين اثر سارا سالار را به من رساند. سارا سالار از شركت كنندگان كارگاه داستان نويسي «حسن شهسواري» است كه چند سال پيش برگذار شد و «احتمالا گم شده ام» اولين حاصل اين كارگاه و اولين اثر اين نويسنده است.

 

 

رمان، روايت زني است كه در اوج يك زندگي مرفه و بي دغدغه، احساس از خود بيگانگي دارد و با گريز از لحظه ي حال به گذشته اي چسيبده است كه در دوستي او با دختري به نام «گندم» خلاصه مي شود.

 

در اين جا قصد بررسي تفصيلي رمان را ندارم اما در حين معرفي آن از اين ويژگي ها نيز نبايد غافل باشم كه «احتمالا گم شده ام»، در سبك روايي خود تازگي خاصي دارد و نويسنده چه در به كارگيري فرم و تكنيك هاي روايي اثر و چه در محتوا به مؤلفه هاي پست مدرن توجه خاصي دارد.

 

در فرم اثر نكته قابل توجه بجز راوي اول شخص – كه در ايران كمتر كسي جرأت به كارگيري آن را دارد – جريان سيال ذهن، تودرتويي روايت، فلش بك هاي پي در پي است كه نويسنده توانسته بخوبي آن را در داستانش جاي دهد بي آن كه به پريشان گويي دچار شود. انتخاب او در اين شيوه روايي با توجه به محتواي اثر كاملاً مناسب  است و همخواني بسياري با ذهن پريشان و سرگشته ي راوي دارد.

 

يكي ديگر از مؤلفه هاي پست مدرن كه در اثر ديده ميشود «بي مرزي بين خيال و واقعيت» است و كاملاً آشكار است كه نويسنده به عمد خواسته تا خواننده به حقيقي بودن شخصيت «گندم» شك كند تا جايي كه در پايان، تشخيص راوي و دوست او «گندم» از هم ناممكن است.

 

اما درباره محتوا اثر بايد گفت ابتكار سارا سالار در «نويسندگي زنانه» است. در ميان آثاري كه از نويسندگان زن مانند زويا پيرزاد، شهرنوش پارسي پور، منيرو رواني پور و غزاله عليزاده به جا مانده است اصولا رگه هايي از فمنيسم غربي ديده مي شود و همواره «زن بودن» شخصيت اصلي داستان كه نمودي از زنانگي نويسنده است، خواننده را به خود جلب مي كند؛ اما سارا سالار به دنبال پديد آوردن يك اثر زنانه نيست بلكه او از دردهاي انساني مي گويد بي توجه به جنسيت انسان. ار خود بيگانگي راوي، خود را در مسائل ساده و عادي روزمره ي او نشان مي دهد. او مشكلات عمده اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي زنان را به تصوير نمي كشد بلكه به «خود» رواي مي پردازد و درون ذهن او . ذهنيت و فرديت راوي در يك روز عادي و از راه مهد كودك پسرش تا خانه، در اتوبانهاي شهر تهران دستمايه نويسنده مي شود. او از سوي ديگر به جاي آن كه وارد بحث هاي مفصل سياسي و اجتماعي روز تهران شود با خواندن بيلبوردهاي تبليغاتي شهر و يا گوش دادن به خبرهاي راديوي ماشينش وضعيت جامعه امروز را بيان مي كند.

 

نويسنده، در بيان احساسات، افكار و ذهنيات راوي كمترين ابايي ندارد و شايد بتوان گفت شخصيت زن داستان او از معدود زناني است كه بي پرده و بدون هراس از زن بودنش به بيان احساساتش مي پردازد گويي اين مونولوگ فقط براي خود او خوانده مي شود و بس. همچنین او انسانی است که با وجود شخصیت «گندم» به تحلیل خود و قضاوت خود روی می آورد بی آن که درگیر آرمان هایش باشد.

 

در  زير چند نمونه از تك گويي هاي راوي را نقل مي كنم؛ خودتان قضاوت كنيد:

 

«وقتي از كنار ماشين منصور رد مي شوم، چقدر دلم مي خواهد به ماشينش بمالم. از فكر اين كه به يك بنز آخرين مدل بمالم و در بروم ديوانه مي شوم. يك آن فرمان را مي چرخانم، اما درست لحظه اي كه مي خواهد به ماشين مكش مرگ ما بخورد، دوباره از آن ور مي گردانمش. مي اندازم توي سراشيبي خيابان دربند و توي دلم به خودم مي گويم سگ ترسو! توي اتوبان گاز مي دهم. انگار مي خواهم با تند رفتن، سگ ترسو بودن را جبران كنم...»

 

«... و حالا يواش مي كنم... يواش مي كنم و بالاخره مي ايستم... جلو اين ساختمان آجري كه نمي دانم چرا يك هو مثل هيولاي قرمز پنج يا شش طبقه اي دهانش را باز مي كند و آن دندانهاي تيزش  را نشانم مي دهد... قلبم، اين قلب پدرسگم...»

 

«به بلب بلب هايي كه از زير آب مي آيند نگاه مي كند و غش غش مي خندد... مي فهمم چكار كرده. فكر مي كنم آن وقت هايي كه آدم جدي مي شود اين بهترين كاري است كه مي تواند بكند، اين كه توي آب همين كار را بكند و به بلب بلب هايي كه از آن زير مي آيند بيرون... خنده ام را قورت مي دهم، مي گويم مگر قول نداده بودي جلو مامان اين كار را نكني؟ مي گويد ببخشيد. اين بچه هم ما را گذاشته سر كار، تازگي ها با يك ببخشيد همه چيز را ماست مالي مي كند. اي به درك، بگذار فعلاً تا آدم بزرگ نشده با خيال راحت...»

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن ۱: رمان «احتمالا گم شده ام» توسط نشر چشمه به چاپ چهارم رسیده است.

پ ن ۲: پيشنهاد مي كنم حتما اين كتاب را  بخوانيد، از خواندش پشيمان نخواهيد شد.

پ ن ۳: درباره سارا سالار كه در اينترنت گشتي مي زدم به يك مصاحبه خوب در اینجا و يك مقاله درباره اثر او با توجه به ديدگاه فرويد و ماركس در اینجا برخوردم.

 

ترانه


اگه رو حصير بشينم


اگه هيچ نداشته باشم


با تو من مالک دنيام


با تو در نهايتم من

 

** 

با تو انگار تو بهشتم


با تو پر سعادتم من


ديگه از مرگ نميترسم


عاشق شهامتم من

 

** 

با تو شاه ماهي دريا


بي تو مرگ موج تو ساحل


با تو شکل یک حماسه

 

بي تو يک کلام باطل

 

**


بي تو من هيچي نمي خوام


از اين عمري که دو روزه


در اتاقم واسه قلبم


پيرهن عزا بدوزه

 

** 

با تو انگار تو بهشتم


با تو پر سعادتم من


ديگه از مرگ نميترسم


عاشق شهامتم من

 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: ترانه از م. سپنتا نیست!

این روزها...

 

 

وقتی تو هستی

 

نه آسمان تاریک است

 

نه برگها زرد...

 

این روزها، به من نوید رهایی می دهند.

 

 

پ.ن: عکس از م. سپنتا

 

درست بنویسیم (5)

 

مدتی است از حال و هوای درست نویسی دور افتاده ایم و من احساس می کنم که شاید گروهی از دوستان می پندارند که این قصه ای که سر دراز دارد ناقص و ابتر به پایان رسیده باشد، اما چنین نیست و  حال ادامه مطلب در بحث «اتصال و انفصال»:

 

* تر و ترین

پسوندهای صفت تفضیلی و عالی، به کلمات پیش از خود می ­چسبند. پس،

 

ننویسیم

بنویسیم

به­ تر

بهتر

بیش ­تر 

بیشتر

بزرگ ­تر 

بزرگتر

کوچک­ تر

کوچکتر

کم­تر 

کمتر

بیش ­ترین

بیشترین

کم­ ترین

کمترین

مهم ­تر

مهمتر

 

اما چند استثنا وجود دارد که در آن حالت «تر و ترین» به کلمه ی پیش از خود نمی­ چسبند که هرکدام مطابق پنج اصل ذکر شده اثبات می­ شوند:

-  در کلمات عربی و واژه­ های دشوار. مانند مجلل ­ترین، مفصل­ ترین، مستقل ­ترین

-  در کلمات مختوم به مصوت بلند ī مانند قانونی ­ترین، صمیمی ­ترین، انسانی ­تر

-  در کلمات مختوم به های بیان حرکت مانند زنده ­تر، پخته­ تر، خسته ­ترین

-  در کلمات مختوم به حرف «ت» مانند سخت ­تر، دوست ­تر

-  در کلمات مرکب: خطرناک ­تر، غمگین تر، بی ­دین ­تر

 

* که و چه

این دو نشانه در فارسی یا «حرف ربط» هستند و یا «نشانه ی پرسش»، که در هر دو صورت جدا نوشته  می شوند. مانند این است که، آن است که، ممکن است که

تبصره- اگر «چه و که» در ترکیب با کلمات دیگر یک کلمه ی مرکب با نوع دستوری مستقل بسازند باید متصل نوشته شوند. مانند آنچه (آن چیزی که)، آنکه (آن کسی که)، چونکه، چنانکه، چنانچه.   

 

* را

نشانه ی «را» در جملات فارسی کاربردهای گوناگون دارد که در جای خود به آن خواهیم پرداخت؛ اما در هر مورد که باشد جدا از کلمه ی خود نوشته می شود. پس،

 

ننویسیم

بنویسیم

ترا

تو را

کرا  

که را

جانرا

جان را

آنرا

آن را

اینرا

این را

 

تبصره- تنها در دو صورت «را» به کلمه ی قبل از خود می ­چسبد: مرا و چرا

 

* می و همی

این دو نشانه، پیشوند فعل و نشانه ی ماضی استمراری و مضارع اخباری هستند و برخلاف همه ی پیشوندها (مانند بـ و نـ بر سر فعل) به فعل نمی­ چسبند. پس،

 

ننویسیم

بنویسیم

میشود 

می­ شود

همیخواهد   

همی­ خواهد

میبراندمی 

می­ براندمی 

میرسانیم  

می ­رسانیم

 

* ها

نشانه ی جمع فارسی است که بهتر است به کلمه ی بعد از خود نچسبد. مانند  عبارت ­ها، عکس­ها، مکتب­ ها

تبصره 1- مگر در دو کلمه ی «آنها و اینها» و کلمات کوتاه مثل زنها، کوهها، راهها، شبها

تبصره 2- در سه مورد به هیچ وجه «ها» به اسم قبل از خود نمی­ چسبد:

-  اسامی خاص؛ مانند رئالیست ­ها، فردوسی ­ها، سعدی­ ها

-  کلمات مختوم به های بیان حرکت؛ مانند خانه ­ها، نامه­ ها، ستاره­ ها

-  کلماتی که در گیومه قرار می ­گیرند؛ مانند «مسلمان» ها، «ایرانی»­ ها

 

* هم

اگر «هم» پیشوند اشتراک باشد چون یک کلمه ی مستقل می­ سازد به کلمه ی بعد از خود می ­چسبد. پس،

 

ننویسیم

بنویسیم

هم­ دل

همدل

هم­ راه   

همراه

هم ­درس  

همدرس

هم ­سنگ 

همسنگ

هم ­بازی

همبازی

هم ­سایه

همسایه

 

تبصره- در چند حالت جدا نوشته می ­شود:

-  اگر حالت تأکید داشته باشد؛ مانند «هم من آمدم هم او »

-  قبل از کلمه­ ای بیاید که با «م» شروع شود؛ مانند هم ­مسلک، هم­ ملت

-  قبل از کلماتی بیاید که با «الف» شروع شوند؛ مانند هم­ اتاق، هم­ اسم، هم­ اعتقاد

-  در ترکیب با کلماتی که با الف ممدود شروع می ­شوند، اتصال و انفصال آن به ضرباهنگ کلام بستگی دارد، یعنی مطابق اصل تطابق ملفوظ و مکتوب اگر الف ممدود به لفظ در آید جدا نوشته می ­شود؛ مانند

هم ­آواز، هم­ آرمان،­ هم ­آهنگ

و اگر الف ممدود به لفظ در نیاید می ­چسبد؛ مانند هماهنگ، هماورد، هماویز

 

* پیشوند «بی»

پیشوند بی بر سر اسم در فارسی بر دو نوع است:

1- حرف اضافه به معنی «بدون»: در این معنی چون حرف اضافه و نوع دستوری مستقل است باید جدا نوشته شود، مانند بی نظم، بی تربیت، بی کار

2- پیشوند نفی بر سر اسم یا ضمیر که یک کلمه ی مرکب می­ سازد و باید متصل باشد، مانند بیخود، بیدل

بیراه، بیقرار، بیجا، بیهوش.

 

تبصره- در معنای بند 2، اگر کلمه ی دوم با «الف» یا حروف دندانه­ دار آغاز شود و با اتصال در ظاهر زیبای کلمه اختلال ایجاد کند، «بی» جدا نوشته می­ شود، مانند

بی­ سر و پا، بی ­تربیت، بی­ سامان، بی ­ارزش، بی ­اساس.

 

* ضمایر ملکی

ضمایر ملکی در دستور زبان فارسی 6 عدد هستند:

َ م، َ ت، َ ش، مان، تان، شان

این ضمایر به کلمات پیش از خود می­ چسبند؛  مانند دستم، کتابت، پایمان، رفیقشان، روزتان

تبصره- در دو حالت ضمایر ملکی از کلمه ی پیش از خود جدا می­­ شوند:

-  در کلمات مختوم به های بیان حرکت؛ مانند جامه ­ات، خانه­ ام، پنجره­ شان، همسایه ­تان

-  در کلمات مختوم به مصوت بلند ī و مصوت مرکب ey : کشتی ­ام، می ­شان، روسری­ اش، زندگی ­تان

تبصره 2- در کلمات مختوم به مصوت â و ū بین کلمه و ضمیر ملکی «یای میانجی» می ­نشیند. مانند آرزویمان، جایتان، جست ­و ­جویم، زانویش، رو به ­رویم

 

* مصدر «استن» و مشتقات آن

در فارسی شناسه ­های «ام، ای، است، ایم، اید، اند» مشتقات مصدر «استن»، به جای این فعل می نشینند. مانند خوشحالم؛ یعنی خوشحال هستم.

در نوشتن این مورد قواعدی وجود دارد که باید رعایت کرد:

- در اتصال به کلماتی که به مصوت بلند â و ū ختم می ­شوند (بجز در سوم شخص مفرد = است) «الف» به «ی» تبدیل می­ شود. مانند دانایم، دانایی، زیبایند، خوشخویند، دانشجوییم.

نکته- توجه کنید که در این حالت نباید به جای «ی» همزه قرار بگیرد. پس،

 

ننویسیم

بنویسیم

دانشجوئیم

دانشجوییم

دانائیم

داناییم

توانائید

توانایید

خوشبوئیم

خوشبوییم   

 

- در اتصال به های بیان حرکت و مصوت بلند ī جدا و الف شناسه نیز نوشته می ­شود. مانند

 بیگانه ­ای، ساعی ­اند، شاکی ­ام، باقی ­ایم

- در اتصال به کلمات مختوم به صامت (بجز سوم شخص مفرد) الف شناسه حذف می ­شود؛ مانند

خوشحالم، موفقند، مأموریم، سرگرمند، خلاصید، غمگینند

 

ادامه دارد...

 

هم صدا با مورسو

 

"بیگانه" اثر ماندگار آلبر کامو، یکی از معدود کتابهایی است که روایت انسان مدرن را در قالبی متفاوت بیان می کند. نمی خواهم از روایت ترکیبی فلسفی - ادبی آن بگویم و این که کامو اساسا فیلسوف است یا رمان نویس. اما می خواهم از مورسو بگویم؛ شخصیت حقیقی کتاب که انسان بیگانه با جهان خویش است و من فکر می کنم درک احساس او برای هر کسی ممکن نباشد.

آلبر کامو خود درباره این شخصیت تفسیر مفصلی دارد که در ادامه خواهم آورد اما از تفسیر او و احساس خودم با "مورسو" یک جمله برایم احساسی همذات پندارانه دارد. و آن معنای بیگانه بودن و احساس بیگانگی است: مورسو بیگانه است، زیرا در بازی همگانی شرکت نمی کند!

این درد و احساس مورسو برای من که هیچوقت نتوانسته ام در این بازی همگانی شرکت کنم، همیشه ملموس و البته درد آور بوده است.

تفصیل این احساس از زبان خود کامو قابل درک تر است:

"دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه کردم که تصدیق می کنم بسیار شگفت انگیز و خارق اجماع است: "در جامعه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود". مرادم از آن گفته جز این نبود که قهرمان کتاب محکوم می شود زیرا در بازی همگانی شرکت نمی کند. بدین معنی او با جامعه ای که در آن می زید بیگانه است. در حاشیه، در کناره ی زندگی خصوصی، منزوی، و لذت جویانه پرسه می زند... اگر آدم از خودش بپرسد که مورسو از چه باره در بازی همگانی شرکت نمی کند، پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند. دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوییم، بلکه همچنین و بویژه، آن است که چیزی را راست تر از آنچه هست بگوییم. این کاری است که همه مان هر روز می کنیم تا زندگی را ساده گردانیم. مورسو، به خلاف آنچه می نماید، نمی خواهد زندگی را ساده گرداند.

پس به دیده ی من مورسو آدمی وازده نیست، بلکه انسانی است بیچاره و عریان، و دلباخته ی خورشیدی که سایه به جا نمی گذارد. مورسو  نه همان بی بهره از حساسیت نیست بلکه اشتیاقی ژرف  به او جان می بخشد: اشتیاق به مطلق و راستی. این راستی هنوز منفی است، راستی ِ بودن و راستی ِ  احساس کردن، ولی بدون آن هیچ فتحی بر خود و بر جهان هرگز نشدنی است."