بادبادکی در باد...
دوست دارم با تو باشم چون هیچوقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق با هم نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر می کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آنچه در تو می بینم و هر آنچه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آنچه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به تو نیازمندم تا کمی بیشتر ... تا جوهر بیشتری کسب کنم. نمی دانم چطور بگویم! واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایت مندی درونی می کند چه می گوید؟... ژرفا، ژرف اندیشی، همین است! من یک بادبادک هستم، اگر کسی ماسوره را نگه ندارد، پرواز می کنم، می روم... و تو... جالب است، اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم...
از رمان «من او را دوست داشتم»
نوشته «آنا گاوالدا»
ترجمه ی الهام دارچینیان
نشر قطره
من آگاهی را با تو یافتم