جاي خالي...
گوشواري از سنگ آبي بر گوشم،
گيسواني صاف بر شانه آويخته،
خالي سينه هايم بر پيراهن پيدا،
آواز تلخ «كريس دي برگ» در فضا،
قهوه اي تلخ در فنجان روي ميز،
و تنهايي ام كه كز كرده گوشه ي اتاق...
جاي طعم تلخ يك نخ سيگار خاليست...
(م. سپنتا/ مهر ماه ۱۳۹۱)
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت 18:55 توسط م. سپنتا
من آگاهی را با تو یافتم