روايت چيست؟

منطق زندگي بشر پيش از آن كه بر اساس رابطه ی علّي و معلولي باشد، منطق داستاني است. اين رخدادها هستند كه زندگي ما را نقش مي­دهند و هر داستاني توالي رخدادها در بستر زمان است و هر داستانی، روايت است؛ روايتی از رخدادها. مع­هذا انسان براي درك پديده­های پيرامون خويش به روايت و شناخت آن نيازمند است. پيش از آن كودك با شنيدن قصه­هاي جن و پري، داستان­هاي تخيلي و درك افسانه­ها و داستان­هاي كهن به بازيابي شخصيت خود و روان آگـاه و نيمـه­آگاه خويش مي­پـردازد. روايت­ها به كودك ياری مي­رسانند تا تجربه­های آينده را در ميان رخدادها سامان دهد. 

 

اگرچه نمي­توان روايت را محدود به قصه و داستان كرد و می­توان براي آن جنبه­هاي عام­تري را نيز در نظر گرفت اما روايت به طور خاص يك داستان است؛ داستـاني كـه مجموعـه­اي از رخـدادهـا در زنجيره ی زمانـي در آن شكل مي­گيرد. بنابراين، روايت آن چيزي است كه داستان را بازگويد يا نمايش دهد و اين نمايش يا بازگويـی بايد در برهه­ای از زمان باشد. مايكل تولان (Michal J. toolan) معتقد است: «روايت، بازگويی اموری است كه به لحاظ زماني و مكاني از ما فاصله دارند. گوينده حاضر و ظاهراً به مخاطب و قصه نزديك است اما رخدادها غايب و دورند.» (تولان، 1383، ص 16)

 

اگرچه با وجود حضور گوينده و غياب رخدادها، روايت توان اين را دارد كه امور غايب و دور را نيز به طرزي نامتعارف حاضر جلوه دهد. روايت مي­تواند سه مؤلفه ی قصه، گوينده و مخاطب را در مراتب مختلف نزديكي و دوري ارائه دهد.

 

آنچه در هر روايت مدنظر روايت­شناسان است، ارتباط ميان حوادث داستان در يك زنجيره ی زماني است. اما بجز «زمان» - كه ژرار ژنت (Gerard Genette) آن را اصلي­ترين عنصر روايت مي­داند- آنچه روايت را از توصيف متمايز مي­سازد «ارتباط غيرتصادفـی» ميـان رخدادهـاست. تـولان معتقـد است در هـر داستـان وضعيت يـا موقعيت­هـای شناختـه­شده­ای وجود دارد، آنگاه چيزي رخ مي­دهد و اين وضعيت تغيير مي­يابد. تعريف دیگری كه از روايت ارائه شده است تعريف مايكل تولان باشد. او مي­گويد: «روايت توالي از پيش انگاشته­شده ی رخدادهايي است كه به طور غير تصادفي به هم اتصال يافته­اند.» (همان، ص 20) پس شرط اصلي اين توالی، غيرتصادفي بودن ارتباط ميان حوادث است. او مي­گويد ارتباط ميان حوادث بايد مشخص و باانگيزه باشد. هر حادثه­ای در داستان می­بايد از حادثه­ای ديگر منتج شود. اين پيوند سببی و زمانی ميان حوادث، روايت را از توصيف خام جدا مي­كند. پيوند زماني را اولين بار ارسطو در بوطيقا (Poetic)  درباره ی تراژدی به كار برد. بنابراين، شرط كافی براي روايت تشخيص رابطه ی هدفمند ميان وضعيت­هاست.

 

بنابراین، می­توان تعریف جامعی از روایت ارائه داد: «روایت، توالی رویدادهایی است که به شکل غیرتصادفی و با پیوندی سببی و زمانی به هم اتصال یافته­اند.»

 

 

گذري بر پيشينه ی علم روايت­شناسي

 

  «روايت­شناسي، مجموعه­ای از احكـام كلـي دربـارة ژانـرهاي روايي، نظام­هاي حاكم بر روايت (داستـان گويي) و ساختار پيرنگ است» (مكاريك، 1385، ص 149). روايت­شناسي به دنبال آن است كه واحدهاي كمينه ی روايت و به اصطلاح «دستور پيرنگ» (Plot grammer) را - كه برخي نظريه­پردازان به آن «دستور داستان» نيز گفته­اند -  مشخص كند (سجودي، 1382، ص 72). سابقه ی مطالعه ی روايت و شناسايي عناصر ساختاری و حالت­های مختلف اين تركيب عناصر در روايت و به طور كلي تحليل انواع گفتمان در روايت بـه شكلي علمي به چند دهه بيشتر نمي­رسد. اما مي­توان گفت توجه به اين امر از مباحثي كه ارسطو در بوطيقاي خود راجع به روايت در تراژدي مطرح كرد آغاز شده است. پس از آن ويان بوث با انتشار كتاب «بلاغت ادبيات داستاني» (Retoric of fiction) در سال 1961 آن را به طور علمي مطرح كرد.

 

به طور كلي مي­توان تاريخ روايت­شناسی را به سه دوره تقسيم كرد: دوره ی پيش­ساختارگرا (تا 1960)، دوره ی ساختارگرا (از 1960 تا 1980) و دوره ی پساساختارگرا (مكاريك، ص 149). اولين دوره ی روايت­شناسي، دوره ی پيش­ساختارگرايي است. تا اواخر قرن نوزدهم، نظريه­پردازان ادبي مطابق نظر ارسطو در بوطيقا، مفهوم محاكات ( = بازنمايي، كه ترجمه ی بهتري به جاي تقليد است) را روايت معتبر تلقي مي­كردند. ارسطو در فصل سوم بوطيقا ميان بازنمايي يك ابژه (سرگذشت) توسط راوي و بازنمايي آن توسط شخصيت­ها تمايز قائل شد و اين نخستين گام در قلمرو روايت­شناسی بود. نويسندگان رئاليست و ناتوراليست نيز معتقد بودند كه اقتضای حقيقت­نمايی (تظاهر حقيقت) شيوه ی حقيقت را مشخص مي­كند و كساني همچون اميل زولا يك راوي عيني را به عنوان بهترين ضامن بازنمايـي معتبر و رئاليستي در نظـر داشتند. گوستاو فلوبـر نيز مي­گفت شخصيت­ها مي­توانند منظرهای مختلفي از رخدادها به دست دهند و وجود يك راوي ناديدني را مطرح كرد. اين شيوه ی روايت توسط شخصيت­ها را هنري جيمز نيز در سال 1900 تعيين كرده­بود و باعث شد نويسندگان در داستان از سبك غيرمستقيـم آزاد استفـاده كنند؛ «سبكي كه به واسطه ی آن انديشه­هاي يك شخصيت چنان بازنموده مي­­شوند كه گويي هيچ ميانجي­اي در كار نيست.» (همان، ص 150)

 

پس از آن اي. ام. فورستر (1927) با تمايز ميان شخصيت­های جامع (پيچيده و پويا) و  شخصيت­های ساده (ابتدايي و ايستا) در كتاب معروف خود «جنبه­های رمان» مسأله ی شرايط ه ی خواند. ولاديمير پراپ، نظريه­پرداز روسي، نيز با مطالعه ی صد قصه ی عاميانه ی روسي راهي تازه در تحليل روايت گشود. مي­توان گفت مطالعه ی او در كتاب «ريخت­شناسي قصه­هاي پريان» بر روی پيرنگ سرآغـاز كـار روايت­شنـاسان بعدي شد. پراپ معتقد بود پيرنگ در قصه­هـاي عاميانـه منعكس­كنندة نهادهاي اجتماعي، اقتصادی و مذهبی در ادبيات هستند. اما شكلوفسكی – فرماليست روسي – در 1929 با اين نظر مخالفت كرد و گفت: «قالب­های روايي محصول قوانين خاص پيرنگ هستند كه تاكنون بر ما ناشناخته بوده­اند» (مكاريك، ص 151). وی معتقد بود كه ساختمان پيرنگ بر تمهيدات استوار است و به تأثير زيبايي­شناختي «آشنايی زدايي» رسيد.

 

 اما دوره ی ساختارگرايي؛ در تاريخ روايت­شناسي مهمترين نظريات روايت را در برداشت كه متأثر از الگوي زبان‌شناسي رومن ياكوبسون و پيش از آن نظريه ی زبان‌شناسي ساختاري سوسور بود. كلود لوي استراوس (1958)، به تأثير از كار پراپ، اسطوره را به جاي حكايت واحد روايت قرار داد. او واحدهاي اسطوره را «ميتيم» (Mythemes) خواند و گفت كه اين واحدها، مانند واحدهای اساس زبان در قالب تقابل­های دوتايی سازمان يافته­اند. تزوتان تودوروف (1969) نيز عملكرد روايي را مانند مقوله­های نحوی ­دانست و گفت كنش­ها به فعل شباهت دارد و شخصيت­ها به اسم و ويژگي­های آنها به صفت و براي هركدام از عملگرها يكي از وجوه فعلي (گزينشي، اسنادي، التزامي، دستوري و اخباري) را قرار داد. كلود برمون (1973) نيز ويژگي­های منطق روايي را مانند سلسله­ای از گزينش­ها ميان عناصر بديل و تدارك يك نظام معنايی بـراي رمزگذاري كنـش روايي دانست.

 

 آ.ژ.گريماس، ميـان روساخت و ژرف­ساخت تمايـز قائل شد و براي توصيـف ژرف­ساخت­ها از مربع نشانه­ای استفاده كرد. كار او بر مبناي كار پراپ بود اما تغييراتی در كاركردهای روايی و كنشگرهای او داد. رولان بارت (1970) مفهوم رمزگان­های روايی را مطرح كرد و رخدادها را به دو دسته ی پايه و پيرو تقسيم نمود و گفت كه رخدادهای پايه (هسته) براي پيرنگ ضروري­اند و نمي­توانند حذف شوند اما رخدادهای پيرو (كاتاليزورها) ساختار روايی را پر مي­كنند و در پيشبرد پيرنگ نقشي ندارند. ژرار ژنت (1973) كه روايت­شناسي ساختارگرا را تكامل بخشيد با طرح اصطلاحات مخصوص خود همچون ارائه ی رخدادها، ديرش بازنمايي،... ميان داستان و گفتمان تمايز قائل شد و براي روايت سه سطح در نظر گرفت.

 و اما روايت­شناسي پساساختارگرا؛ مشخصة اصلي اين دورة روايت­شناسي ورود روايت به عرصه­هاي غيرادبي و هجوم انديشه­هايـي از ساير رشته­هـا به آن است. در قلمـرو ادبيات، روايت­شناسي منعكس­كنندة گرايش­هاي انتقادي دوران، يعني واسازي، فمينيسم و روان­كاوي است. در اين دوره روايت­شناسي ژرار ژنت ادامه يافت و متن روايي تحت تأثير ميخاييل باختين مانند گفته­اي «چندآوايي» نگريسته شد. مسائلي همچون نقل قول، نقيضه، بينامتنيت، درونه­گيري روايي و اقتدار روايي مطرح گرديد. سيمور چَتمَن (1978) تحقيق دربارة گفتمان روايي را به رسانة ديداري گسترش داد. بن فيلد (1982) در چارچوب زبان‌شناسي چامسكيايي، نظريه­اي دربارة بازنمايي انديشه و ادراك ارائه داد و آثار اوليه دربارة نقل قول غيرمستقيم آزاد و جريان سيال ذهن را نظم بخشيد و به مقابله با   مدل­هاي ارتباطي روايت برخاست. جاناتان كالر (1981) ديدگاه سنتي درباره ی تفاوت ميان داستان و پيرنگ را زير سؤال بـرد و اعتقاد داشت «پيرنگ پيرو داستان نيست يـا آن را تكرار نمي­كند، بلكه آن را توليـد مي­كند.» (مكاريك، ص 153)

 

 

 

منابع و مآخذ:

۱- پراپ، ولاديمير، ‌ريخت­شناسی قصه­های پريان،  ترجمه ی فريدون بدره­ای، طوس، اول، 1368

۲- تولان، مايكل. جي، درآمدی نقادانه و زبانشناختي بر روايت، ترجمه ی ابوالفضل حرّی، بنياد سينمايی فارابي، اول، 1383

۳- سجودی، فرزان، نشانه­شناسی كاربردی، قصه، اول، 1382

۴- كالر، جاناتان، نظريه ادبي، ترجمه ی فرزانه طاهري، مركز، دوم، 1385

۵- فورستر، ادگار مورگان، جنبه­های رمان، ترجمه‌ ی ابراهيم يونسي، نگاه، پنجم، 1384.

۶- مكاريك، ايرنا ريما، دانشنامه ی نظريه­های ادبی معاصر، ترجمه ی محمد نبوی؛ مهران مهاجر، آگه، دوم، 1385