ادبیات و فلسفه در یک نقطه به یکدیگر نزدیک می­شوند و آن «وجود انسانی» است. بنا بر قول اسکیلاس: «قلسفه و ادبیات هر دو نگران حقایق کلان و خردی در باره وجود انسان هستند.» (اسکیلاس، ص 18)

بسته به این که نویسنده ی متن فیلسوف است یا ادیب این نسبت تبیین می­ شود. یعنی آیا نویسنده، فیلسوف است و ادبیات را برای بیان مفاهیم و مسائل فلسفی اش انتخاب می کند و یا ادیب است و افکاری فلسفی را در خلال متن ادبی اش می­ گنجاند.

به تعبیر دیگر دو سؤال مطرح می­ شود:

- آیا شکل و فرم ادبی در محتوای فلسفی تأثیرگذار است؟

- آیا محتوای فلسقی، در متن ادبی تأثیر می ­گذارد؟

یک فیلسوف برای بیان مسائل و محتویات فلسفی خود از یک قالب، شکل و نوع ادبی استفاده می­ کند  مانند رمان تهوع از سارتر. سارتر پیش از آن که ادیب و رمان نویس باشد، یک فیلسوف است. سارتر خود همیشه دلش می خواسته استاندال + اسپینوزا باشد. (به نقل از احمدی، ص ۵۳۲) اما آلبر کامو که از نظر ما همچون سارتر فلسفه و ادبیات را در آثارش پیوند می دهد خود را تنها ادیب می داند زیرا می گوید: «زیرا من با واژه­ها می اندیشم نه با پدیده­ها.» (همان)

از طرف دیگر ادیب و شاعر، نوع ادبی خود را به محتوای فلسفی مزین می ­کند. مانند «جنایات و مکافات» داستایوسکی یا رمان های فلسفی میلان کوندرا. که هردو پیش از آن که فیلسوف باشند، رمان نویسند. آنها از وجود می ­پرسند، از یک مفهوم فلسفی در حالی که متن شان یک متن ادبی است و در آن تمهیدات ادبی به کار رفته است و دارای ادبیت است.

پس می توان گفت در اینجا دو گرایش  به وجود می ­آید و ما حال این دو گرایش را در چند گزاره ی مجزا تبیین می کنیم:

 1- ادبیات به مثابه ی فلسفه

شاعران جوهر زمان خود را درک می ­کنند و در سطحی بالاتر از مردم عامی و عادی می ­اندیشند؛ در حقیقت می ­فلسفند و در این نقطه با فیلسوفان یکی می­ شوند. چنانکه اونامونو می ­گوید: «فیلسوفان و شاعران برادران توأمانند.» (اونامونو، درد جاودانگی، ص ۴۸ )

***

نکته ی دیگر آن که روایت و شیوه­ های آن بر سراسر زندگی بشر سایه انداخته است. روایت به عنوان اصلی­ تر عنصر ادبیات، با زندگی انسان عجین شده است و فلسفه نیز مانند هر اندیشه ی دیگری به روایت نیاز دارد تا با اذهان ارتباط برقرار کند و این امر آن را به ادبیات که گونه­ ای از روایت است نزدیک می کند.

از سوی دیگر، ادبیات برای ترویج مفاهیم فلسفی به یاری فیلسوف می ­آید. وقتی یک نظریه فلسفی شکل می ­گیرد، برای اقناع مخاطب به قالبها و اشکال ادبی نیاز است. ادبیات برای فلسفه نیز همچون دیگر نظریات، مفهومی انتقال ­دهنده دارد. در طول تاریخ نیز چنین بوده است و وظیفه ی انتقال افکار و نظریات بر عهده ی ادبیات بوده است. چنانکه وقتی سوسیالیزم به وجود می ­آید یکی از محمل های رشد و رواج آن رمان های سوسیالیسیتی می­ شود. و یا در آثار نویسندگان و ادیبان و شاعرانی مانند گوته، کامو، موریس بلانشو، داستایوسکی، کافکا، تولستوی، فاکنر، ناباکوف و کوندرا و...

***

نظریه ادبی، نیز گونه ای از فلسفی اندیشیدن در ادبیات است. جنانکه می دانیم ادبیات را باید در مقام نقد تعریف کرد. یعنی چرایی و چگونگی ادبیات. نظریات ادبی نیز شکل دیگری از نگاه فلسفی به ادبیات هستند.

ادبیات در حقیقت، نوعی فلسفه ی اگزیستانسیال است پیش از آن که این مکتب شکل بگیرد. چرا که شاعران پیش و بیش از همه به مسأله وجود انسانی پرداخته اند. در فلسفه ی اگزیستانسیالیسم فلسفه از مفاهیم صرفا عقلی و تئوریک دور می­ شود و در آن نوعی دیدن، شهود و رویکرد به خود چیزها مطرح می شود. که این همان معنای ادبیات است. ادبیات نیز، فلسفه ­ای غیر سیستماتیک است.  چنانکه میلان کوندرا، هنر رمان را در این معنی، مجزا می کند:

«انحراف هنر رمان از جاذبه روان شناسانه (وارسی شخصیتها) به سوی تحلیل هستی شناسانه (تجزیه و تحلیل موقعیت هایی که سویه های اصلی وضعیت انسان را روشن می کند) بیست یا سی سال پیش از این که مُد اگزیستاسیالیسم اروپا را فرا بگیر به وقوع پیوست. .و نه با الهام از فیلسوفان، بلکه بر اثر منطق تکامل خود این هنر یعنی هنر رمان شکل گرفت.» (کوندرا، ص 67)

به قول ایتالو کالوینو: «پدیدارشناسی و هستی ­باوری، در خطی پهلو به پهلوی ادبیات می­ ساید.»

***

فلسفه و ادبیات در حوزه ی فلسفه اخلاق نیز با مسائل واحدی سر و کار دارند اما روش آنها متفاوت است. اخلاقیات در اصل بدون ادبیات ناقص است. (اسکیلاس، ص 211) در آثار فارسی نیز می بینیم که خواجه نصیر طوسی، سعدی، مولانا، و... به فلسفه اخلاق می پردازند.

 

2- فلسفه به مثابه ی ادبیات

از منظر دیگر می توان به کاربرد ادبیات در فلسفه نگریست. در طول تاریخ فلسفه، افلاطون با وجود آن که ادبیات را طرد می ­کند اما خود نیز اولین کسی است که برای بیان فلسفه به ادبیات روی می ­آورد. افلاطون با آن که فن بلاغت را نوعی الهام برای تسخیر کردن مخاطب می دانست؛ اما گویی از این نکته غافل بود که فیلسوف نیز برای اقناع مخاطب و برای تحریک ذهن او در دریافت مفاهیم خشک و دشوار فلسفه، به هنر اقناع نیاز دارد.

هنر اقناع برای فیلسوف، به کارگیری ادبیات است. افلاطون اولین کسی است که از قالب ادبی «دیالکتیک» یا گفتگو استفاده می کند. در محاوره های افلاطون ما بوضوح با نوعی نمایشنامه ی مدرن مواجهیم. نمایشنامه ای با کاراکترهایی همچون سقراط و یک سوفسطایی. اشخاصی که خود را در طول نمایش معرفی می کنند و با دیالوگ های پیاپی داستانی از فلسفه را روایت می کنند.

در حقیقت کاربرد ادبیات در فلسفه، خود را در «سبک»، به معنی شیوه گفتار و «ژانر» به معنی قالب ادبی نشان می­ دهد. در ادبیات اصولاً شکل، محتوا را تحت تأثیر قرار می ­دهد اما در فهم آثار فلسفی این موضوع اغلب نادیده گرفته می ­شود. آیا در فهم فلسفه، شکل و قالب متن فلسفی تأثیر گذار نیست؟

به تعبیر اسکیلاس، «شیوه ی شکل گرفتن فلسفه در یک اثر فلسفی، ادبیات است.» (اسکیلاس، ص 11)

***

فلسفه، ادبیات را به عنوان بخشی از هنر تجزیه  و تحلیل می­ کند و بخشی از فلسفه ی هنر به فلسفه ی ادبیات مربوط می ­شود. فلسفه به چون و چرایی ادبیات می­ پردازد. گاه رهنمود می­ دهد. چارچوب تعیین می­ کند و اهداف و کارکردها و روش های ادبیات را مشخص می ­نماید.

***

 ادبیات چون از جنس زبان است، ابزار و تمهیدی می­­ شود برای فیلسوف تا مفاهیمش را به خواننده منتقل کند. مثلاً کی یرکگارد در اثر «خاطرات اغواگر» به ادبایت روی می­ آورد. و یا سارتر در رمان تهوع و کامو در اکثر نمایشنامه­ هایش. هایدگر علاوه بر زبان خشک و قلم دشوارش شعر می سراید. و نیچه در «چنین گفت زرتشت» کاملاً زبانی ادبی دارد. اونامونو مفاهیم فلسفی خود را در قالب داستان می گنجاند. باز در رمان «دنیای سوفی» می­ بینیم که یوستین گوردر تاریخ فلسفه را به زبان داستانی روایت می ­کند.

در فلسفه ی اسلامی نیز چنین است. شیخ شهاب الدین سهروردی، در قصه های فارسی اش (عقل سرخ و آواز پر جبرئیل)، ابن سینا در رساله حی بن یقضان، روایتی داستانی را پیش می­ گیرند و شیخ محمود شبستری در گلشن راز قالب شعر را بر می گزیند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

1- اسکیلاس، درآمدی بر فلسفه و ادبیات، ترجمه ی مرتضی نادری دره ­شوری، تهران، اختران، اول، 1387

۲-  احمدی، بابک، سارتر که می­نوشت، تهران، مرکز، 1383

۳- اونامونو، میگل.د، درد جاودانگی، ترجمه ی بهاءالدین خرمشاهی، تهران، ناهید، ۱۳۸۵
 
۴- كوندرا، ميلان، رمان، حافظه و فراموشي، ترجمه ی خجسته كيهان، نشر علم، اول، 1385
 
 
 
ادامه دارد...